معنی گمراه
7 بازدید
[ گُ ] (ص مرکب) گم کرده راه. سرگشته. آواره. بی راه. روگردان. (ناظم الاطباء). تَیّاه. تَیهاف. خَسَر: سَباه؛ مرد عقل رفته و گمراه. ضَلول. ضالّ. (دهار). عَتاهة. عَتاهیَّة. غَوٍ. غاوی. غَویّ. غَیّان. (منتهی الارب): دلخسته و محرومم و پی خسته و گمراه گریان به سپیده دم و نالان به سحرگاه. خسروانی. شنیده ای که چه دیده ست رای زو و چه دید شه مخالف بی رای کم هش گمراه.فرخی. ز راه آگه نبودم همچو گمراه چو کرم سک ز طعم شهد، ناگاه. (ویس و رامین). چو گمراه بیند کسی روز و شب ز بی توشگی جان رسیده به لب.اسدی. به ره بازآید این گمراه دیوت گر بخواهی تو مسلمانی بیابد گر خرد باشد سلیمانش. ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه تهران ص ۲۳۴). گر بدین مشغول گشتم لاجرم رافضی گشتستم و گمراه نام. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۹۸). گمراه و سخن ز ره نمایی در ده نه و لاف دهخدایی.نظامی. میروم گمراه نه دین و نه دل تا نسیم رهنمایی پی برم.عطار. آئین تقوی ما نیز دانیم اما چه چاره با بخت گمراه.حافظ. ما را به مستی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه.حافظ. - خواب گمراه؛ رؤیای کاذب. اضغاث احلام : یقین گشت او را [ گیورا ] که جز شاه نیست همان خواب گودرز گمراه نیست.فردوسی.
کلمات همقافیه با «گمراه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر