معنی گماریدن
7 بازدید
[ گُ دَ ] (مص) منصوب کردن : گماریده ست زنبوران به من بر همی درّد به من بر پوست زنبور.منوچهری. حسن اعیان را گفت کسان گمارید تا خلق عامه را بگذارند تا از دروازه های شهر بیرون آیند. (تاریخ بیهقی). نگهبان گمارید چندی بر اوی وز آنجا به تاراج بنهاد روی.اسدی. || فشاردن دندانها در هنگام خشم و غضب. || زور کردن و مجبور نمودن. || دوختن. (ناظم الاطباء). || تبسم کردن. انکلال : اعرابی بگمارید، مصطفی گفت: یا اعرابی! همانا خنده در این موضع دلیل استهزاء باشد. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۳). گفت: مختصر ملکی بود که هر روز در آن ملک چون بوسعید و بوالقاسم هفتادهزار فرانرسد و هفتادهزار برسد این میگفت و میگمارید. (اسرار التوحید). و چون کار او با فرّ و شکوه شد و لشکر و حشم انبوه، اول نوبهار و هنگام گماریدن ازهار از غزنین بیرون آمد. (جهانگشای جوینی). و رجوع به گماردن شود. - گماریدن یاسه؛ دفع حسرت کردن. برآوردن آرزو:
کلمات همقافیه با «گماریدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر