معنی گماردن
5 بازدید
[ گُ دَ ] (مص) پهلوی گومارتن . (از گمار +دن MMM تن، پسوند مصدری) پازند گوماردن، افغانی گومارال (واگذاردن، تسلیم کردن)، ارمنی گومارل.(جمع کردن) فرستادن، تسلیم کردن. رجوع به فرستادن شود. اجازه و رخصت دادن. سفارش کردن. نصب کردن. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): ای جهانداری کاین چرخ ز تو حاجت خواست که تو بر لشکر بدخواهانْش بگمار مرا. منطقی. جود هلاک خزانه باشد و هر روز تازه هلاکی تو بر خزانه گماری.فرخی. هر جا که مهوسی چو فرهاد شیرین صفتی بر او گمارد. سعدی (ترجیعات). - جان و دل گماردن به چیزی؛ علاقه بدان بستن. شیفتهٔ آن شدن : هرکه چیزی دوست دارد جان و دل به روی گمارد هرکه محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد. سعدی (طیبات). - دیده به چیزی گماردن؛ دیده دوختن. بدان توجه کردن : اگر دیده به گردون بر گمارد ز بیمش پاره پاره گردد آور.ابوشعیب.
کلمات همقافیه با «گماردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر