معنی گمار
6 بازدید
[ گُ ] (اِمص) گماشتن. کسی را بر سر چیزی و کاری و واداشتن. (برهان) (آنندراج). || (نف) گمارنده. (ناظم الاطباء). || (اِ) صدا و آواز پای را نیز گویند به هنگام راه رفتن. (برهان).[ گُ ] (اِ) چمچه. (جهانگیری) (فرهنگ رشیدی). کفگیر بزرگ. (ناظم الاطباء): اگر از طعامش دهد یک گمار نهد بار منت به دوشت هزار. میرنظمی (از شعوری ج ۲ ورق ۳۱۸).[ گُ ] (اِخ) تیره ای از طایفهٔ ملمع هفت لنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۷۴).[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان گیلان بخش گیلان شهرستان شاه آباد که در ۱۴۰۰۰گزی شمال باختری و گیلان ۲۰۰۰گزی جنوب راه شوسهٔ گیلان به قصرشیرین واقع شده است. هوای آن گرم و سکنه اش ۱۵۰ تن است. آب آنجا از رودخانهٔ گیلان تأمین میشود. محصول آن غلات، برنج، توتون، حبوبات، صیفی و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. اهالی ده از طایفهٔ کلا هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان بلوک شرقی بخش مرکزی شهرستان دزفول که دارای ۳۰۰ تن سکنه است. آب آنجا از کارون و چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، برنج و کنجد و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. ساکنین از طایفهٔ بختیاری هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «گمار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر