معنی گم
8 بازدید
[ گُ ] (ص) گیلکی گوم. مفقود. غایب و ناپدید. آواره. سرگشته (با بودن و شدن و کردن و گشتن صرف شود). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). مفقود. (آنندراج). گمراه : گمراه گشته ای ز پس رهبران کور گم نیست راه راست ولیکن تو خود گمی. ناصرخسرو. شه راه مردمی است سبیل الرشاد تو زآن مردمی تو کز ره نامردمی گمی. سوزنی. عالم که کامرانی و تن پروری کند او خویشتن گم است که را رهبری کند. سعدی (گلستان). چه شبها نشستم درین فکر گم که دهشت گرفت آستینم که قم. سعدی (بوستان). گنهکارتر چیز مردم بود که از کین و آزش خرد گم بود کجا هفت دریا عدم مردم است که در قطرهٔ هستی خود گم است.امیرخسرو. و رجوع به گم شدن و گم کردن شود. || خَله. هرزه. یافه. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «گم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گم» برای سرودن شعر