معنی گلوی
5 بازدید
[ گِ ] (اِ) کنگرهٔ ستون را گویند. (آنندراج).[ گُ / گَ ] (اِ) گلو: ز دیدار خیزد هزار آرزوی ز چشم است گویند رژدی گلوی. ابوشکور (لغت فرس ص ۹۸ و ۹۹). و رجوع به گلو شود. - گلوی لب گرفتن؛ کنایه از خاموش گردانیدن. (آنندراج): شریان ز پوست پر کن و بر کام تیغ نه لب را گلو مگیر، ز قاتل امان مخواه. عرفی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «گلوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر