معنی گلافشان کردن
5 بازدید
[ گُ اَ کَ دَ ] (مص مرکب) گلریزان کردن. پراکندن گل بسیار. ریختن گل بسیار بر سر کسی. گل باران کردن : پسر را پدر گر به زندان کند از آن به که دشمن گل افشان کند. فردوسی. خوش باشد در بساره ها می خوردن وز بام بساره ها گل افشان کردن. اسدی (لغت نامه). من و عشیرهٔ من گر رضا دهی امروز همه بجای گل افشان کنیم جان افشان. امیرمعزی (از آنندراج). باد بهاری اگر بر تو گل افشان کند جز به سر آستین جای مروب و مرند. سوزنی. برخیز که باد صبح نوروز در باغچه میکند گل افشان. سعدی (طیبات). می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی این گفت سحرگه گل، بلبل تو چه میگویی. حافظ. || به مجاز، داد سخن دادن. حق مطلب را ادا کردن. سخنان نغز گفتن : در مجلس مناظره بر عاقلان از نکتهای خوب گل افشان کنم. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «گلافشان کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر