معنی گشنیز
8 بازدید
[ گِ ] (اِ) در پهلوی گشنیج MMM گشنیز کردی کشنیش و کشنش (کریاندر، فرانسوی). گشنیز گیاهی است از تیرهٔ چتریان که برگهای تازهٔ آن خوراکی و دانه های وی تقریباً کروی و جوهر مخصوصی دارد که بسیار تند است. گشنیج . (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). رستنیس باشد که آنرا به عربی جلجلان گویند. (از برهان). اسم فارسی کزبره است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). نباتی است که تخم آنرا بمجاز گشنیز خوانند و درون آن تخم نیز از مغز تهی است. (آنندراج) (انجمن آرا). تخم معروف است از مزیل و در عرف بفتح کاف عربی شهرت دارد. (غیاث). دانهٔ کوچک مدوری است که از بوتهٔ معطری تحصیل میشود. این بوته از چین آورده شده حالا بسیار متداول است و تخم آنرا در بهار کاشته و از برای معطر بودنش بسیار مستعمل است. (قاموس کتاب مقدس). یک نوع گیاهی از طایفهٔ چتری که برگ آنرا در پرهیزانهٔ بیماران داخل کنند. (ناظم الاطباء): تَقدَه یا تِقدِه و جُلجُلان؛ دانهٔ گشنیز و کنجد. کُسبَرَه. (منتهی الارب): این است پند حجت و این است مغز دین و آرایش سخنش چو گشنیز و کرویاست. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ۸۲). از غایت جود و کرم و برّ و مروت ناخواسته بخشی به همه خلق همه چیز آن بخت ندارند که ناخواسته یابند چیز این دو سه تا شاعر بی مغز چو گشنیز. سوزنی (دیوان ص ۴۳۹). از تف تیغ فتنه باد تهی دشمنت را دماغ چون گشنیز.انوری. گنده از زیره و گشنیز بسر میگردید نخود آب از عرق و مشک معطر میشد. بسحاق اطعمه (دیوان چ شیراز ص ۵۶). - آش گشنیز؛ آشی که با گشنیز درست کنند. - گشنیزپلو؛ پلوی که گشنیز داخل آن کنند.[ گَ ] (اِ) رفتار با ناز و شادمانی و خرامان و شادان باشد. (برهان). شادمان. خرسند. مسرور. خوشحال. شادی و شعف. خوشی و خرمی. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «گشنیز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یز» برای سرودن شعر