معنی گشن
8 بازدید
[ گَ / گَ شَ ] (ص) محمد معین در حاشیهٔ برهان ذیل همین کلمه نوشته اند: در اوستا ارشن و در پهلوی گوشن یا وشن به معنی نر و مردانه آمده و در فارسی نیز گشن به ضم اول و سکون دوم به همین معنی است، اما گشن و کشن (با حرکات مختلف) را به معنی بسیار و انبوه نیز گرفته اند. در این بیت به کسر دوم آمده : سوی رود با کاروان گشن زهابی بدو اندرون سهمگن. ابوشکور بلخی. و در این بیت نیز حرف دوم متحرک است : از ایوان گشتاسب تا پیش کاخ درختی گشن بیخ و بسیارشاخ. دقیقی طوسی (گشتاسب نامه). بعقیدهٔ محققان این کلمات بهر دو معنی از یک ریشه میباشند و اصلاً بمعنی نر و فحل و مجازاً بمعنی بسیار، انبوه و فراوان استعمال شده. این بیت ابوشکور بلخی مؤید آن است که بمعنی دوم هم در اصل به سکون دوم بوده و بضرورت شعر متحرک آورده اند: سپاه اندک و رای و دانش فزون به از لشکر گشن بی رهنمون. رجوع به مزدیسنا تألیف معین ص ۳۳۴، برگزیدهٔ شعر تألیف معین ج ۱ ص ۲۷ شود». بسیار و انبوه باشد. (از برهان قاطع چ معین) (آنندراج). انبوه بود از لشکر و قافله و مال و شاخ درخت و بیشه و آنچه بدین ماند. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی): وز آن پس گرفتندش [ گیو را ] اندر میان چنان لشکری گشن شیری ژیان.فردوسی. چنین گفت کای مرد گردن فراز چنین لشکر گشن و این گونه ساز. فردوسی. چو چشم تهمتن بدیشان رسید به ره بر درختی گشن شاخ دید.فردوسی. شه سپه شکن جنگجو ز پیش ملک میان بیشهٔ گشن اندرون خزید چو مار. فرخی. خسروی با لشکری گشن و قوی خسروی با لشکری گشن و گران.فرخی. بجایی دگر دید بر سنگلاخ درختی گشن برگ بسیارشاخ.اسدی. همانجای بد مرغزاری فراخ میانش درختی گشن برگ و شاخ درختی گشن شاخ بر شیخ کوه از انبوه شاخش ستاره ستوه.اسدی. عروسی بهاری کنون از بنفشه گشن جعد و از لاله رخسار دارد. ناصرخسرو. یکسو کش سر از این گشن لشکر بیهوده مرو پس گشن ساری.ناصرخسرو. رفته و جسته ز هول و سهم تیغ و تیر تو در گشن تر بیشه شیر و تنگ تر سوراخ مار. مسعودسعد. به شرار دل و دود نفسم ماند بر عارض جعد گشنت.خاقانی.[ گُ ] (اِ) طالب نر شدن. (برهان) (غیاث) (آنندراج). || بار گرفتن مادهٔ سایر حیوانات. (برهان) (غیاث). || بارور شدن درخت خرما. (برهان). بارور شدن نخل خرما را نیز گویند چه او را نیز تا گرد نخل نریزند بار نیاورد. (آنندراج). و گویند به درخت خرما که بار نیارد از درخت خرمای دیگر که میوه دار باشد دو چهار خرما گرفته در این درخت بی بر می نهند به قدرت الهی آن درخت بی ثمر مثمر میگردد. (غیاث). گشن خرما. لقاح النحل. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || (ص) نر باشد که در مقابل ماده است و درخت خرمای نر که به عربی فحل گویند. (برهان). نر. (آنندراج). فحل. (دهار). گشن از هر حیوان. (منتهی الارب):[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بابک بخش حومهٔ شهرستان تربت حیدریه واقع در ۱۸هزارگزی شمال باختری تربت حیدریه، سر راه مالرو عمومی به کدکن. هوای آن معتدل و دارای ۱۷۵ تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و پنبه است. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بالاخواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه واقع در ۱۸هزارگزی شمال رود. هوای آن گرم و دارای ۳۳۳ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه و زیره است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان قالیچه بافی و راه آن مالرو است. از حسین آباد اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «گشن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شن» برای سرودن شعر