معنی گسلیدن

معنی گسلیدن

18 بازدید
[ گُ سِ / سَ دَ ] (مص) (از: گسل + یدن، پسوند مصدری +گسیختن). (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). گسستن و گسیختن : که بی داور این داوری نگسلد و بر بی گناه ایچ بد نپشلد. ابوشکور بلخی (از لغت فرس ص ۳۱۷). ز بس بر سختن زرّش بجای مردمان هزمان ز ناره بگسلد کپّان ز شاهین بگسلد پله. دقیقی. همی استخوان تنش بگسلید رخ او شده چون گل شنبلید.فردوسی. از دیدن او سیر نگردد دل نظار زآن است که نظار همی نگسلد از هم. فرخی. بگسلد بر تنگ اسب عشقِ عاشقان بر تنگ صبر چون کشد بر اسب خویش از موی اسب او تنگ تنگ. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ۲ ص ۶۱). ور بریدستی چو من زیشان طمع همچو من بنشین و بگسل زین لئام. ناصرخسرو. رسالت ملک الروم یاد کنیم اگرچه نه جایگاه است تا سخن نگسلد. (مجمل التواریخ و القصص). و کوه دماوند است که از صد فرسنگی زمین پیدا شود و برف هرگز بر او نگسلد. (مجمل التواریخ و القصص). اگر چو رشته تو هموار کرده ای خود را ز جویبار تو آب گهر نمی گسلد. صائب (از آنندراج). || قطع کردن. پاره کردن. گسیختن : سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمع سزد که او نکند طمع پیر دندان کرو. کسایی. پدر پیر گشت و تو برنادلی نگر تا ز تاج کیی نگسلی.فردوسی. بزرگان ایران گشاده دلند تو گویی که آهن همی بگسلند.فردوسی. بر ارغوان قلادهٔ یاقوت بگسلی بر مشک بید نایژهٔ عود بشکنی. منوچهری. از تو جهان رنج خویش چون گسلد چون تو از او طمع خود نمی گسلی. ناصرخسرو. چشم از او نگسلم که در تنگی به دلم نیک نسبتی دارد.مسعودسعد. غیر از آن زنجیر یار مقبلم گر دوصد زنجیر آری بگسلم.مولوی. گفتی رگ جان میگسلد زخمهٔ ناسازش ناخوشتر از آوازهٔ مرگ پدر، آوازش. سعدی (گلستان). طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی طمع بگسل و هرچه خواهی بگوی. سعدی. - برگسلیدن؛ برکندن : ورش همچنان روزگاری هلی به گردونش از بیخ برنگسلی. سعدی (بوستان). - درگسلیدن؛ کوتاه کردن. بازداشتن : بدو گفت دست از جهان درگسل که پایت قیامت برآید ز گل. سعدی (بوستان). - راه گسلیدن؛ طی طریق کردن : بیابان درنورد و کوه بگذار منازلها بکوب و راه بگسل.منوچهری. - فروگسلیدن؛ فروگسستن. از هم جدا شدن (اعضا): جان ترنجیده و شکسته دلم گویی از غم همی فروگسلم.رودکی. - میان گسلیدن؛ شکستن کمر: ای نازکک میان و همه تن چو پرنیان ترسم که در رکوع ترا بگسلد میان. خسروی.

کلمات هم‌قافیه با «گسلیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید