معنی واژه گستاخ کردن
5 بازدید
[ گُ کَ دَ ] (مص مرکب) رو دادن. جری کردن. بی شرم کردن. جسور کردن : جوانمرد را جام گستاخ کرد بیامد در خانه سوراخ کرد.فردوسی. نگه کرد دربان برآراست جنگ زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ.فردوسی. این پادشاه بسیار اذناب را به تخت خود راه داده است و گستاخ کرده. (تاریخ بیهقی). و یکچندی سخن او میشنود تا او را گستاخ کرد و داعیان و اتباع او را بشناخت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۴). بدین امیدهای شاخ در شاخ کرمهای تو ما را کرد گستاخ.نظامی. || مأنوس کردن. رام کردن. مطیع کردن : برون آرند ماران را ز سوراخ به افسون و کنندش رام و گستاخ. (ویس و رامین).