معنی گساریدن
6 بازدید
[ گُ دَ ] (مص) گساردن. در میان نهادن می و مانند آن. دادن می. مجازاً خوردن می و غم : گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت. فردوسی. و رجوع به گساردن شود. || شکستن. (آنندراج). || قطع شدن تب. افتادن تب : و این تب تبی لازم باشد و هیچ نگسارد و گساریدن او یا با بحران باشد و یا به مرگ. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). گاهی به حس یک ماده حرکت کند و نوبت خویش بدارد و گسارد و دیگر روز مادهٔ دیگر حرکت کند و نوبت خویش بدارد بدین سبب علامتها، هر یک ظاهر باشد و گساریدن محسوس. (ذخیرهٔخوارزمشاهی). و آغاز تب نخستین و گساریدن آن تعلق به تاریخ عفونت نخستین دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اگر وقت انحطاط تا وقت گساریدن تب، وقت عادت غذا خوردن بیمار باشد، سخت نیک باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و رجوع به گساردن شود.
کلمات همقافیه با «گساریدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر