معنی گزیت
5 بازدید
[ گَ / گِ یَ / گَ ] (اِ) (معرب آن جزیه است) از لغت های آرامی است که دیرگاهی است در زبان فارسی درآمده. (هرمزدنامه ص ۱۴، فاب ۱ ص ۲۲۴) (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). زری باشد که حکام هر ساله از رعایا میگیرند و آن را خراج هم میگویند. (برهان) (آنندراج) (جهانگیری). گزید: گزیتش [گشتاسب ] بدادند شاهان همه به پیشش دل نیکخواهان همه مگر شاه ارجاسب توران خدای که دیوان بدندی به پیشش به پای گزیتش نپذرفت و نشنید پند اگر پند نشنید از او یافت بند.دقیقی. شه بربرستان و شاهان هند گزیتش [گشتاسب را] بدادند شاهان سند. دقیقی. گزیتی نهادند بر یکدرم گزیتی که دهقان نباشد دژم.فردوسی. نهادند روی زمین را خراج درخت گزیت از پی تخت و تاج.فردوسی. گزیت درست بارور شش درم به خرماستان بر همین زد رقم.فردوسی. || زری که از کفار ذمی ستانند و آنان را امان دهند. (برهان) (آنندراج). (معرب آن جزیه است). (جهانگیری): گهش خاقان خراج چین فرستد گهش قیصر گزیت دین فرستد.نظامی. - سرگزیت (از: سر +گزیت)؛ سرشماری که به طریق جزیه از کفار گیرند: ذبّ دفع است و جزیه سرگزیت قذف و رمی است و شتم و سب خواری. (نصاب الصبیان). جفای عشق تو بر عقل من همان مثل است که سرگزیت به کافر همی دهد غازی. سعدی (بدایع). رجوع به گزیت شود.
کلمات همقافیه با «گزیت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یت» برای سرودن شعر