معنی گزنده
8 بازدید
[ گَ زَ دَ / دِ ] (نف) آنچه بگزد با نیش یا دندان : دو مار بد گزنده بر دو لب تو دوسان ز آن قلیهٔ چو طاعون زان نان همچو نخجد. منجیک. مناز بر دم دنیا که کژدمش بگزدت ز کژدمش به حذر باش کش گزنده دمست. ناصرخسرو. از دور نگه کنی سوی من گویی که یکی گزنده مارم.ناصرخسرو. گفتم زمین سیم. گفت جای گزندگان است. (قصص الانبیاء ص ۵). دیدم که زبان سگ گزنده ست دندان جفاش از آن شکستم.خاقانی. || سوزنده : گزنده گشت چه چیز؟ آب چون چه؟ چون کژدم خلنده گشت همی باد چون چه؟ چون پیکان. فرخی.
کلمات همقافیه با «گزنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر