معنی گزند
9 بازدید
[ گَ زَ ] (اِ) پهلوی ویزند (حیف، غصه، غم) پارسی جدید گوزند، گزند (شکل جنوب غربی) بزندی (شکل شمال غربی) ایرانی باستان احتمالاً وی -جنتی ، از گن (زدن). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). آسیب و آفت و رنج. (برهان) (آنندراج): بدان رنج پاداش بند آمده ست پس از بند بیم گزند آمده ست.فردوسی. دگر گفت مردم نگردد بلند مگر سر بپیچد ز راه گزند.فردوسی. نترسید اسفندیار از گزند ز فتراک بگشاد پیچان کمند.فردوسی. به آبشور و بیابان پر گزند افتد بماندش خانهٔ ویران ز طارم و ز طرر. فرخی. بکش آتش خرد پیش از گزند که گیتی بسوزد چو گردد بلند.اسدی. ز تریاک لختی ز بیم گزند بخورد و گره کرد برزین کمند.اسدی. بره خوب جایی گزین بی گزند بر خویش دار اسب و گرز و کمند.اسدی. ز تندباد شکسته شود درخت بلند ز هیچ باد نیابد گزند پست گیاه.قطران. کار جهان خدای جهان این چنین نهاد نفع از پی گزند و نشیب از پی فراز.ازرقی. یکدل دو گزند نکشد. (مقامات حمیدی). از آن چرخ چون باز بردوخت چشمم که باز از گزند بلا میگریزم.خاقانی. چونی ز گزند خاک چونی در ظلمت این مغاک چونی.نظامی. ز باد آن درختی نیابد گزند که از خاک سر بر نیارد بلند.نظامی. چون سلاحش هست و عقلی نی ببند دست او را ورنه آرد صد گزند.مولوی. ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند. (گلستان). ... و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست گردد. (گلستان). هر نکته که از گفتن آن بیم گزند است از گفتن و از دوست نگهدار چو جانش. ابن یمین. || چشم زخم. (برهان) (آنندراج): ز جاه صاحب عادل ملک بگرداناد گزند چشم بد و طعن حاسد و عاذل. سوزنی. گزند چشم بد بادا ز تو دور که بس بانفعی و بس بی گزندی.سوزنی.[ گَ زَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان تمن بخش میرجاوهٔ شهرستان زاهدان، واقع در ۴۳۰۰۰گزی جنوب باختری میرجاوه و ۶۰۰۰گزی باختر راه فرعی میرجاوه به خاش. دارای ۵۰ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).[ گَ زَ ] (اِخ) دهی است از دهستان طبس مسینا بخش درمیان شهرستان بیرجند، واقع در ۸۹هزارگزی جنوب خاوری درمیان و ۱۴هزارگزی شمال طبس چشمه. هوای آن گرم و دارای ۵ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. معدن گل قرمز دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «گزند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر