معنی گزان
4 بازدید
[ گَ ] (نف، ق) گزنده. در حال گزیدن : دهقان بتعجب سرانگشت گزانست کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار. منوچهری. گفت نی من خود پشیمانم از آن دست خود خایان و انگشتان گزان.مولوی. نقش آب است ار وفا خواهی از آن بازگردی دستهای خود گزان.مولوی.[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان حسین آباد بخش دیواندرهٔ شهرستان سنندج، واقع در ۱۲۰۰۰گزی باختر حسین آباد و گزان پایین کنار راه فرعی حسین آباد به بانچوب. هوای آن سرد و دارای ۳۵۰ تن سکنه است. آب آنجا از رودخانه و چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات حبوبات، لبنیات، توتون، شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. در دو محل بفاصلهٔ ۶ کیلومتر واقع بالا و پایین نامیده شده سکنهٔ بالا ۲۰۰ و پائین ۱۵۰ تن است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «گزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر