معنی گز
6 بازدید
[ گَ ] (اِ) درختی باشد که بیشتر در کنارهای آب و رودخانه روید و آن را به عربی طرفا خوانند و بارش که ثمرةالطرفا باشد امراض چشم و زهر رتیلا را نافع است. (برهان) (جهانگیری). و به هندی چهاو گویند. (آنندراج) (غیاث). گز درختی است از تیره تاماریکاسه آ و از جنس تاماریکس . پنج گونه آن را در ایران نام برده اند: ۱- گز شاهی ، این گونه در صفحات جنوب ایران بوشهر و لار و عباسی و حوالی نیک شهر و برازجان فراوان است و به ارتفاع ۱۵ متر و بیشتر هم میرسد. ۲- گز خوانسار یا گز گزانگبین ، این گونه در اطراف اصفهان و در شوره زارهای مردآباد کرج یافت میشود و گزانگبین میدهد دهد آن را طرفا نیز میخوانند. ۳- ت. پالازی در اطراف کرج یافت میشود و در جنگلهای ارسباران نیز موجود است و آن را یلقون میخوانند. ۴- ت. تتراندر بین شیراز و فیروزآباد موجود است. ۵- تمیس پیچکی است که در جنگل های شمال در ارتفاعات میان ۷۰۰ و ۱۰۰۰ متر از سطح دریا یافت میشود و آن را در گیلان تمیس خوانند. درخت گز از درختان گرمسیری و ویژه شوره زارهاست. در فارس، کرمان، مکران، زابل و کنار رود ارس فراوانتر از سایر مناطق ایران است. در بنادر جنوب بویژه در بوشهر درخت عمده محسوب میشود. خواهش و رویش: درخت گز در زمینهای خیلی خشک و شور و در زمینهای ماندابی کنار دریا و مجاور رودخانه ها میروید. خیلی خوب جست میدهد. روشنایی پسند است و مقاومت آن در برابر کم آبی بسیار میباشد. مصرف: چوب گز شاهی در ساختمان مصرف میشود. گونه های دیگر گز به مصرف سوخت میرسد. این درخت برای جنگلکاری جنوب ایران شایان توجه است زیرا هم در برابر خشکی مقاومت میکند و هم قلمهٔ آن خوب میگیرد. (جنگل شناسی کریم ساعی ج ۱ صص ۱۹۸ -۲۰۰): چو ببرید رستم بن شاخ گز بیامد ز دریا به ایوان و دز.فردوسی. قوت مرغ جان به بال دل است قیمت شاخ گز به زال زر است.خاقانی. چیست هستی حسها مبدل شدن چوب گز اندر نظر صندل شدن.مولوی. اگر بد کنی چشم نیکی مدار که هرگز نیارد گز انگور بار. سعدی (بوستان). و در آن موضع درختان گز بسیار بود و احتیاج بتبر شد. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی مؤلف ص ۳۲).[ گَ ] (اِ) ظاهراً نام پارچه ای است و از اشعار زیر چنین استنباط میشود: چو گز به چوب درآید به معرض کرباس قیاس کار ز استاد گیر یا مزدور. نظام قاری (دیوان ص ۳۳). فکنده تیر خصومت در آن میانه گزی به دست کرده کتکها ز کاستر اکثر. نظام قاری (دیوان ص ۱۷).[ گَ ] (اِ) از جملهٔ حلویات است : گز را ز جملهٔ حلویات از چه رو چشم تمام مجلسیان بر شکست اوست. میرزا اشتها.[ گَ ] (اِ) نوعی تیر بی پر و پیکان که دو سر آن باریک و میان آن گنده میباشد و بدان بازی کنند. (برهان) (غیاث). و بدان بازی کنند و این قسم تیراندازی را گزاندازی گویند. (آنندراج). معراض. تیر بی پر. (صراح اللغه): هزار دل شده در هر گزی بیندازد کسی نخاست چو آن سرو در گزاندازی. سیفی (از آنندراج). - امثال: به یک گز دو فاخته زدن.[ گَ ] (نف) گزنده. (برهان) (آنندراج). و غالباً با کلمهٔ دیگر مرکب شود: بدو گفت کای بدتر از مار گز بمیدان که پوشد زره زیر خز.فردوسی. من شسته بنظاره و انگشت همی گز و آب مژه بگشاده و غلطان شده چون گوز. سوزنی.[ گِ / گَ ] (اِ) دندان که به عربی سن میگویند. (برهان). مخفف گاز است که دندان باشد. (آنندراج). بخاطر میرسد که بفتح باشد مخفف «گاز». (رشیدی).[ گَ ] (اِ) کردی قز (مقیاس طول، اندازه) معادل ذرع و هر گز ۱۶ گره است. امروزه گز را معادل «متر» اروپاییان گیرند. (حاشیهٔ برهان چ معین). پیمانه ای از چوب یا از آهن که بدان جامه و قالی و پلاس و زمین و امثال آن پیمایند. (برهان) (آنندراج): ثوب خمیس؛ جامهٔ پنج گزی : رست او بدان رکو و نرستم من بر سر نهاده هیجده گز شار.ناصرخسرو. موسی چهل گز بود و عصاء وی چهل گز بود و چهل گز برجست. (ترجمهٔ تفسیر طبری). و طول چهار دیوار این گنبد تا زیر قبهٔ آن هفتاد و پنج گز است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۳۸). و ارتفاع این دکه مقدار سی گز همانا باشد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۶). بیک گز مقنعه تا چند کوشم سلیح مردمی تا چند پوشم.نظامی. گر ز گور خودش خبر بودی یک به دست از سه گز نیفزودی.نظامی. و اشل ده باب بوده و بابی عبارت از شش گز و گزی عبارت از شش قبضه و قبضه عبارت از چهار انگشت پس یک گز عبارت از بیست و چهار انگشت باشد. (تاریخ قم ص ۱۰۹). || ذراع. (منتهی الارب). - امثال: خیابان گز میکند؛ کسی که در خیابانها بیهوده قدم زند. آدم بیکار. گز نکرده پاره میکند. مردی که نان ندارد یک گز زبان ندارد. هر گزی و بازاری. یک گز مطبخ به از صد گز طویله. (جامع التمثیل).[ گَ ] (ص) گس : چند پختی تلخ و شور و تیز و گز هم یکی بار امتحان شیرین بپز.مولوی.[ گُ ] (ترکی، اِ) این لغت ترکی است و به معنی چشم است : و آن یکی کز ترک بد گفت ای گزم من نمی خواهم عنب خواهم اوزم.مولوی.[ گَ ] (اِخ) دهی است از دهستان سیرک بخش میناب شهرستان بندرعباس، واقع در ۱۲۰۰۰۰گزی جنوب میناب، سر را مالرو جاسک به میناب. هوای آن گرم و دارای ۲۵۰ تن سکنه است. آب آنجا از چاه تأمین میشود و محصول آن خرما و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).[ گَ ] (اِخ) قصبه ای از دهستان انزان، بخش بندرگز شهرستان گرگان، واقع در ۳۵۰۰گزی جنوب بندرگز سر سه راهی بندر گز و گرگان و بهشهر. هوای آن معتدل مرطوب و دارای ۳۸۶۰ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه سار محلی تأمین میشود. محصول آن برنج، غلات، توتون، سیگار، کنجد، صیفی. شغل اهالی زراعت و کسب است و ۱۰۰ باب دکان و دبستان دارد. قسمتی از مزرعه شاه پسند جزء این قصبه است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).[ گَ ] (اِخ) دهی است از دهستان نهارجانات بخش حومهٔ شهرستان بیرجند، واقع در ۵۰ هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. هوای آن معتدل و دارای ۲۷۶ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات و میوه و لبنیات و شغل اهالی زراعت و مالداری است. و راه آن مالرو و صعب العبور است. مزارع روی گدار گرایه، محمدآباد خورافان جزء این ده است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «گز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گز» برای سرودن شعر