معنی گریزگاه
7 بازدید
[ گُ ] (اِ مرکب) جائی که گریخته بدان پناه گیرد. (آنندراج). مَفَرّ. مَحیص. مَفیض. (منتهی الارب): عاجز نمیکند او را هیچ دشوار و مفر و گریزگاهی نیست هیچ احدی را از قضای او. (تاریخ بیهقی). جیحون بزرگ در پیش است و گریزگاه خوارزم سخت دور. (تاریخ بیهقی). و دانید که اینجا گریزگاهی نیست باید که مرا امروز و امشب مهلت دهید. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۱). میل گریز به کمر فرار محکم ببستند و همه به گریزگاهی پنهان بنشستند. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۸۹). در حوادث گریزگاه جهان حصن اندیشهٔ حصین تو باد.انوری. نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم. سعدی (طیبات). به خدای اگر بدردم بکشی که برنگردم کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی. سعدی (طیبات). راز دل عاشقان ز سینه عیان است عرصهٔ محشر گریزگاه ندارد.صائب.
کلمات همقافیه با «گریزگاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر