معنی گریبان دریدن
4 بازدید
[ گِ دَ دَ ] (مص مرکب) یقه چاک کردن. یخه پاره کردن : امروز بآویختنش میبردند میگفت رها کن که گریبان بدری. سعدی (رباعیات). || بی خویشتن شدن. دل از دست دادن. در عشق کسی سوختن : دامنکشان حسن دلاویز را چه غم کاشفتگان حسن گریبان دریده اند. سعدی (بدایع).
کلمات همقافیه با «گریبان دریدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر