معنی گرگین

معنی گرگین

7 بازدید
[ گَ ] (ص مرکب) (از: گر +گین پسوند اتصاف) مخفف آن گرگن است. (حاشیهٔ برهان چ معین). شخصی را گویند که صاحب گر باشد یعنی جرب داشته باشد چه گین بمعنی صاحب هم آمده است. (برهان) (آنندراج). اجرب. (لغت نامهٔ مقامات حریری) (زمخشری). جرباء. (بحر الجواهر): معرورة؛ شتر گرگین. موقوس. (منتهی الارب): سوار رخشم و اسفندیار روئین تن چرا که با خر گرگین همی روم به چرا. سوزنی. بوجهل را از سگ گرگین کمتر دانم. (کتاب النقض ص ۱۴۵). چشم را این نور حالی بین کند چشم عقل و روح را گرگین کند. مولوی (مثنوی). خاک گرگین را کرم آسیب کرد ده گهر از نور حس در جیب کرد. مولوی (مثنوی). صد کس از گرگین همه گرگین شوند خاصه آن گرّ خبیث عقل بند. مولوی (مثنوی). ای سگ گرگین زشت از حرص و جوش پوستین شیر را بر خود مپوش. مولوی (مثنوی). بر تو گر از صبر نگشاید دری از سگ گرگین گبران برتری.شیخ بهایی.
[ گُ ] (اِخ) نام پهلوانی است ایرانی. (برهان). نام پهلوانی بوده پسر میلاد نام ایرانی که آن را گرگین میلاد میگفته اند و به گرگ منسوب داشته اند یعنی به حدت و قوت گرگ است و در جنگ گرازان با بیژن گیو غدر کرده اما وقتی از جانب پادشاه ایران به حکمرانی اراضی خوارزم مأمور شد چنانکه مرقوم شده در آن حدود شهری بنام خود بساخت و به گرگان موسوم شد. (آنندراج). پسر میلاد. رجوع به فهرست ولف شود. میلاد بقول نلدکه (حماسهٔ ملی ایران ص ۷) محرف مهرداد(نام پادشاه اشکانی) است. اما گرگین بدرستی معلوم نیست تحریف چه نامی است. رجوع به حماسه سرایی در ایران تألیف دکتر صفا چ ۱ صص ۵۴۴ -۵۴۵ و حاشیهٔ برهان قاطع چ معین شود: به طوس و به گودرز گشوادگان به گیو و به گرگین از آزادگان.فردوسی. چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو گرگین و بیژن چو رهام شیر. فردوسی (شاهنامهٔ چ خاور ج ۳ ص ۱۱۵). نبیره جهانجوی گرگین نیم همان آتش تیز برزین نیم. فردوسی (شاهنامهٔ بروخیم ص ۲۶۹۷). شهر گرگان نماند با گرگین نه نشابور ماند با شاپور.ناصرخسرو. چه خوش گفت گرگین بفرزند خویش چو فرمان پیکار بربست و کیش. سعدی (بوستان).
[ گُ ] (اِخ) یکی از امرای شاه منصور (از خاندان آل مظفر) که در موقعی که به یزد حمله کرد مقتول شد. (تاریخ عصر حافظ ج ۱ چ غنی ص ۴۲۴).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان خبر بخش بافت شهرستان سیرجان واقع در ۷۲۰۰۰گزی جنوب باختری بافت و ۳۰۰۰گزی جنوب راه فرعی دشت آب و دشت بر. هوای آن سرد و دارای ۲۵۰ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت است. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ خاوری شهرستان رفسنجان واقع در ۱۰۰۰گزی جنوب خاوری رفسنجان و کنار شوسهٔ رفسنجان به کرمان. هوای آن سرد و دارای ۱۵۰ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و پسته و تریاک و پنبه و شغل اهالی زراعت است و راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان کرانی شهرستان بیجار واقع در ۱۵۰۰۰گزی جنوب خاور حسن آباد سوگند و ۳۰۰۰گزی شمال راه فرعی بیجار -زنجان. هوای آن سرد و دارای ۵۹۰ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه تأمین میشود و محصول آن غلات و دیم و انگور و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان قالیچه و جاجیم بافی است. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان قزوین واقع در ۱۶ هزارگزی قزوین. هوای آن سردسیر و دارای ۲۴۸ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه در بهار و از رود محلی تأمین میشود. محصول آن غلات دیمی انگور و بادام بنشن و شغل اهالی زراعت و گلیم و جاجیم و جوراب بافی و راه تا ارسی آباد ۸ هزار گز است و از ده فرعی ماشین میتوان برد، بقیه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).

کلمات هم‌قافیه با «گرگین»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ین» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید