معنی گرگی
67 بازدید
[ گُ ] (حامص) گرگ بودن. عمل گرگ کردن. درندگی : به گرگی ز گرگان توانیم رست که بر جهل جز جهل نارد شکست.نظامی. شبانی پیشه کن بگذار گرگی مکن با سربزرگان سربزرگی.نظامی.[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان عشق آباد بخش فدیشهٔ شهرستان نیشابور واقع در ۱۵ هزارگزی شمال خاوری فدیشه. هوای آن معتدل. دارای ۴۳ تن سکنه است. محصول آن غلات و تریاک. آب آنجا از قنات تأمین میشود. شغل اهالی زراعت و مالداری و کرباس بافی است. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «گرگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر