معنی گرنج
5 بازدید
[ گُ رِ ] (اِ) چین و شکنج. || کنج و گوشه و بیغولهٔ خانه. (برهان). || باز شکاری. (ناظم الاطباء).[ گُ رَ / رِ ] (اِ) برنج خوردنی که به عربی ارز خوانند. (الفاظ الادویه) (برهان). و به هندوی چاول گویند: زبانش برون کرد همرنگ صنج برآنسان که از پیش خوردی گرنج. فردوسی. و آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستار آن زن بست خاک. رودکی (سعید نفیسی ص ۱۰۷۷). مشتری دلالت دارد بر... گندم و جو و گرنج و ذرت و نخود و بادام و کنجید. (التفهیم ابوریحان). زن دیگ برنهاد و از بهر او گرنج پخت. (سندبادنامه ص ۲۹۰). اگر من در گرنج خواستن الحاح کردم گرنج زیادت گرفتم. (سندبادنامه ص ۲۹۱).
کلمات همقافیه با «گرنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر