معنی گرم
9 بازدید
[ گَ ] (ص) پارسی باستان گرما [ در پادا: گَرما ]، اوستا گرما، پهلوی گَرم ، هندی باستان غرما (گرمی)، ارمنی جرم ، جرمن (تب)، کردی و بلوچی گَرم، افغانی غرما، استی غرم، کرم ، شغنی گَرم، سریکلی زهورم ، گورم . (حاشیهٔ برهان چ معین). مقابل سرد. (برهان) (آنندراج). سُخُن. (منتهی الارب): و پیغمبر را علیه السلام گفت تو اندر میانه بنشین تا گرمت نبود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). رفیقا چند گویی کو نشاطت بنگریزد کس از گرم آفروشه.رودکی. گرانمایه خوانی بیاورد مرد برو خوردنیها ز گرم و ز سرد.فردوسی. نه گرماش گرم و نه سرماش سرد همه جای شادی و آرام و خورد.فردوسی. بجوشیدش از دیدگان خون گرم به دندان همی کند از تنش چرم.عنصری. پس بساروج بیندود همه بام و درش جامه ای گرم بیفکند پلاسین ز برش. منوچهری. شرابی که بترشی زند، مردمانی را که معده ها و جگرهای گرم دارند، شاید. (نوروزنامه). || شتاب و تعجیل. (برهان). جلد و شتاب. (غیاث). جلد و تیز و مفرط. (آنندراج): اسپیک آمد همانگه نرم نرم تا برد مر اسب او را گرم گرم.رودکی. بسی کرد خواهش که ایدر بایست چنین گرم رفتی ترا روی نیست.فردوسی. پس اندر همی راند بهرام نرم برو بارگی را نکرد ایچ گرم.فردوسی. پس اندر سواران برفتند گرم که بر شیر جنگی بدرند چرم.فردوسی. آن ملاعین گرم درآمدند و نیک نیرو کردند. (تاریخ بیهقی). رهی به پیش خود اندر گرفت و گرم براند به زیر رایت منصور لشکر جرار.فرخی. ای قافله سالار چنین گرم چه رانی آهسته که در کوه و کمر بازپسانند.سعدی. || سختی. شدت. مقابل رخا. سرد: سخن زهر و پازهر و گرم است و سرد سخن تلخ و شیرین و درمان و درد. ابوشکور. سواری گرانمایه نامش کهرم رسیده بسی بر سرش سرد و گرم.دقیقی. || تند. تندخو. مستبد: نباید بود ازینسان گرم و خودکام بقدر پای خود باید زدن گام.نظامی. || محکم. سخت. بنیرو: از آن پتکها برگرفتی و بر سر وی [ بر سر نمرود آنگاه که پشه در مغز او جای گرفته بود ] همی زدندی و هر که گرم تر زدی گفتی من از شما خشنودترم. (ترجمهٔ طبری بلعمی). || سخت. شدید: دیگر سلاحها کار بفرمودند تیربارانی صعب بکرد[ ند ] و حمله های گرم آوردند، آن مردم حشری هزیمت کردند. (تاریخ سیستان). || خوب. بامحبت. دوستانه. باحرارت. بالطف. بامهربانی : یکی نامه را گرم پاسخ نوشت بیاراست قرطاس را چون بهشت.فردوسی. بگفتار گرم و به آواز نرم فرستاده را راه دادی بشرم.فردوسی. برستم چنین گفت [ گیو ] کای بافرین گزین همه مهتران زمین چنان شاد گشتم به دیدار تو برین پرسش گرم و گفتار تو که بی جان شده باز یابد روان و یا پیرسر مرد گردد جوان.فردوسی. چو دیدم من این خوب چهر ترا همین پرسش گرم و مهر ترا.فردوسی. بفرمودشان تا نوازند گرم نخوانندشان جز به آواز نرم.فردوسی. بلکاتکین گفت فرمانبردارم و میان ایشان سخت گرم بود. (تاریخ بیهقی). یاد از آن حجرهٔ حکیم شریف و آن حریفان گرم خوش خنده.سوزنی. همچو سروی بر پای خاست و بخرامید و پیش مأمون بازآمد و خدمتی نیکو بکرد و عذری گرم بخواست. (چهارمقالهٔ عروضی). || جزم. بی تخلف : تهمتن چو بشنید شرم آمدش برفتن یکی رای گرم آمدش.فردوسی. || تیز. پرمشتری. بارونق. روا: اگر چون میر یک تن بود از ایشان نه چندان بد مر او را گرم بازار.فرخی. رجوع به گرم بازار و بازار گرم شود. - آب گرم؛ اشک : عنان تکاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرم.فردوسی. به آب گرم درمانده ست پایم چو در زلفین در انگشت ازهر. - بازار گرم؛ بازار بارونق. بازار پرمشتری : هین در این بازار گرم بی نظیر کهنه ها بفروش و ملک نقد گیر.مولوی. - پذیرایی گرم؛ پذیرایی مهمانان با لطف و محبت. - پیغام گرم؛ پیغام بامهر، بامحبت، دوستانه : بسی گرم پیغامها داده بود ز چیزی که پیشش فرستاده بود.فردوسی. - خون گرم؛ کسی که با مردم بسیار معاشرت کند. - دل گرم؛ مستظهر. قوی دل. - دم گرم؛ دهن گرم. گفتار شیرین. زبان چرب. - سخن گرم؛ گفتار گیرنده. سخن دلپذیر، نغز: بشد منذر و شاه را کرد نرم بگسترد پیشش سخنهای گرم.فردوسی. چو بشنید شاه آن سخنهای گرم ز گردان چینی به آواز نرم.فردوسی. بیازید و بگرفت دستش بشرم بسی گفت شیرین سخنهای گرم.اسدی. - سلاح گرم؛ اسلحهٔ آتشین چون تپانچه. - گفتار گرم؛ سخن گرم : برفتند زی ماه رخسار پنج ابا گرم گفتار و دینار و گنج.فردوسی. دگر می گسارد به آواز نرم همی دل ستاند بگفتار گرم.فردوسی. - مجلس گرم؛ مجلس دوستانه. - هنگامهٔ گرم؛ ازدحام. شلوغی : بر چارسوی عنصر هنگامه ای است گرم پرهیز کن ز جیب شکافان بی نشان. اثیر اخسیکتی.[ گُ ] (اِ) غم و اندوه و زحمت سخت و گرفتگی دل و دلگیری باشد. (جهانگیری) (برهان) (آنندراج): گر درم داری گزند آرد بدین لیکن او را گرم درویشی گزین.رودکی. بدین زاری و خواری و گرم و درد پراکنده بر تارکش خاک و گرد.فردوسی. همه گرم و در دست تیمار و رنج بر این است رسم سرای سپنج.فردوسی. گهی با می و رود و رامشگران گهی با غم و گرم و رنج گران.فردوسی. امیر شاد و بدو بندگان همه شاد مخالفان همه با گرم و انده و تیمار.فرخی. کامران باش و شادمانه بزی دشمنانت اسیر گرم و حزن.فرخی. تو شیری و شیران بکردار غرم برو تا رهانی دلم را ز گرم.عنصری. بشد رامین روان بر کوه چون غرم روانش پرنهیب و دل پر از گرم. (ویس و رامین). گریزندگان نزد فغفوز باز رسیدند با رنج و گرم و گداز. اسدی (گرشاسب نامه). که را بیش بخشد بزرگی و ناز فزونتر دهد رنج و گرم و گداز.اسدی. بلای خیری و درد شقایق را پزشک آید غم نسرین و گرم یاسمن را غمگسار آید. لامعی. تو همه ساله به شادی و طرب مانده اعدای تو در گرم و زحیر. زان باده که با بوی گل و گونهٔ لعل است قفل در گرم است و کلید در شادی. (اسرارالتوحید). هر که در خدمت او گشت رهی گشت رها از غم و رنج و عنا و تعب و گرم و اسف. سوزنی. گر تو کور و کر شدی ما را چه جرم ما در این رنجیم و در اندوه و گرم.مولوی. با دل خود گفت [ نصوح ] کز حد رفت جرم از دل من کی رود آن ترس و گرم.مولوی. || گرفتن اندک از جملهٔ طلب بسیار. (برهان) (آنندراج) (اشتینگاس). || قوس قزح. (برهان). || در نسخهٔ میرزا بمعنی زخم آمده است. || کمان رستم. (رشیدی).[ گُ ] (اِ) در لهجهٔ عوام، میان دو دوش و گوشت پس گردن نزدیک به مازه را گویند.[ گِ رَ ] (فرانسوی، اِ) گرام. واحد اوزان مستعمله در بیشتر ممالک متمدنه و عبارت است از وزن یک سانتیمتر مکعب آب مقطر با چهار درجه حرارت در تحت فشار طبیعی ۵۷ سانتی متر آتمسفر و تقریباً معادل است با پنج نخود و خمس نخود و کمی افزون از ماشه میباشد. (ناظم الاطباء). واحد وزن دستگاه متری فرانسه که بسیاری از ممالک آن را پذیرفته اند. ۱ -اضعاف گرام عبارت است از: دکاگرام. هکتوگرام. کیلوگرام. میرایاگرام. ۲ -اجزاء گرام: دسی گرام. سانتی گرام. میلی گرام. رجوع به گرام شود.[ گَ ] (اِخ) نام یکی از دهستان های دوگانهٔ بخش ترک از شهرستان میانه در خاور بخش و شمال خاوری شهرستان میانه. از شمال به جبال بزکش، از جنوب به شهرستان زنجان و از خاور به هروآباد و از باختر به دهستان کندوان محدود میباشد. قراء این دهستان در دامنهٔ شمالی کوه بزکش و دامنه های کوه میداندغی واقع و بطور کلی کوهستانی و دارای آب و هوای سردسیر و ییلاقی میباشد. آب قراء واقع در سمت شمال و باختر دهستان از رود گرم و قراء جنوبی از سفیدرود تأمین میشود و محصولات عمدهٔ آن غلات و حبوبات و اشجار غیرمثمر (تبریزی و چنار) میباشد. مرکز دهستان چشمه کش و از ۵۸ آبادی بتعداد نفوس ۱۶۴۷۰ تن تشکیل یافته است. قراء عمدهٔ آن عبارتند از: خویستان، ارمودان، ینگجه، دلیکانلو، چتاب حسنخان و حاجی یوسفلو میباشد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ گَ ] (اِخ) دهی است از دهستان گاوکان بخش جبال بارز شهرستان جیرفت واقع در ۹۰۰۰۰ هزارگزی جنوب خاوری مسکون و ۱۱۰۰۰گزی شمال راه مالرو سبزواران کروک. هوای آن گرم و دارای ۱۰۰ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه و قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و خرما و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان قالی بافی بدون نقشه و راه آن مالرو است. مزارع گرم ریز و کنارپز جزء این ده است. طایفهٔ رئیسی در زمستان در این ده ساکنند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ گَ ] (اِخ) دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل واقع در ۸ هزارگزی شمال باختری ده دوست محمد نزدیک مرز افغانستان. هوای آن معتدل. دارای ۱۵۰ تن سکنه است. آب آنجا از رودخانهٔ هیرمند تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «گرم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر