معنی گردیدن
6 بازدید
[ گَ دی دَ ] (مص) پهلوی گرتیتن ، وشتن ، اوستا «ورت»، هندی باستان «ورتت»، ورت [ گردیدن، چرخیدن ]، کردی «گروان». (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). تطوف. (ترجمان القرآن) (منتهی الارب). دَوَران. (منتهی الارب). گشتن. دور زدن. استداره. چرخیدن : در کوی تو ابیشه همی گردم ای نگار دزدیده تا مگرت ببینم به بام بر. شهید بلخی. و شهر حلب یکی باره دارد که سوار بر سر وی گرداگرد وی بگردد. (حدود العالم). خوی هر کسی در نهان و آشکار بگردد چو گردد همی روزگار. اسدی (گرشاسب نامه). کاین سفله جهان بگرد آن گردد کو روی ز روی او بگرداند.ناصرخسرو. گرم سنگ آسیا بر سر بگردد دل آن دل نیست کز دلبر بگردد.نظامی. بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان بهر جفا که توانی که سنگ زیرینم.سعدی. شاید که آستینت بر سر زنند سعدی تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان. سعدی (طیبات). - سر کسی گردیدن؛ قربان و صدقه او رفتن. بلاگردان او شدن. دور کسی گردیدن. رجوع به ترکیب «گرد سر کسی گردیدن (گشتن)» ذیل «گر» شود: سرت گردم ای مطرب خوبروی که مرغوله مویی و مرغوله گوی. ظهوری (از مجموعهٔ مترادفات ص ۲۹۸). || گشتن. گردش. حرکت کردن. سپری کردن : بر اینگونه گردد همی چرخ پیر گهی چون کمان است و گاهی چو تیر. فردوسی. چو پیروز گشتی بترس از گزند که یکسان نگردد سپهر بلند.فردوسی. از جود در جهان بپراکند نام تو گردد همی سپهر سعادت به کام تو. منوچهری. || راه پیمودن : پس یکسال میگردیدند [ تا ] آنجا که امروز بغداد است اختیار کردند. (مجمل التواریخ و القصص). چه دانی که گردیدن روزگار به غربت بگرداندش در دیار.سعدی. || شدن. گشتن : آتشی بنشاند از تن تفت و تیز چون زمانی بگذرد گردد کمیز.رودکی. بخیزد یکی تند گرد از میان که روی اندر آن گرد گردد نفام.دقیقی. کجا تو باشی گردند بی خطر خوبان جمست را چه خطر هر کجا بود یا کند. شاکر بخاری. خردمند گوید که در یک سرای چو فرمان دو گردد نماند بجای.فردوسی. که ز تأثیر چشمهٔ خورشید سنگ خارا به کوه زر گردد گرچه آب است قطرهٔ باران چون به دریا رسد گهر گردد. عبدالواسع جبلی. || برگشتن. دور شدن. اعراض. انحراف حاصل کردن. منحرف شدن : سیاوش بدو آفرین کرد سخت که از گوهر تو مگرداد بخت.فردوسی. نداریم چاره در این بند سخت همانا که از ما بگردید بخت.فردوسی. نهانی چرا گفت باید سخن سیاوش ز پیمان نگردد ز بن.فردوسی. ز پیمان بگردند و از راستی گرامی شود کژی و کاستی.فردوسی. بگردند یکسر ز عهد و وفا به بیداد یازند و جور و جفا.فردوسی. نباید که گردی تو ای خوب کیش ز پیمان و عهد و ز گفتار خویش. شمسی (یوسف و زلیخا). نگردم از تو تا بی سر نگردم ز تو تا در نگردم برنگردم.نظامی. ترا که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم. سعدی (طیبات). من اگر چنانکه نهی است نظر به دوست کردن همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی. سعدی (طیبات). || تغییر یافتن. تحول. تقلب. دیگرگون شدن : ... و از پس آن کاری از آن بزرگتر نیفتاد که تاریخ بگردانیدی و هرگز نباشد که این تاریخ بگردد. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). ای دوست بصد گونه بگردی بزمانی گه خوش سخنی گیری و گه تلخ زبانی.فرخی. گوشت فربه زود به صفرا گردد. (الابنیه عن حقایق الادویه). اخلاص ورزم و شکست نیارم و بر یک حال باشم و نگردم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۷). و تمکین آن باشد، که یک قاعده را از آن بگرداند که قاعدهٔ همهٔ کارها بگردد. (تاریخ بیهقی). بدان کز همه چیزها آشکار سبکتر بگردد دل شهریار.اسدی. همی گرددت هر زمان رنگ روی ز پیراهنت بردمیده ست موی. شمسی (یوسف و زلیخا). چو در تحدید جنبش را همی فعل و مکان گوئی و یا گردید از حالی به حالی دون یا والا. ناصرخسرو. و سخن میگفت از قضا و قدر که به هیچ چیز نگردد. (قصص الانبیاء ص ۱۷۰). بشر حافی گفتی ای قرّایان سفر کنید تا پاک شوید که آب که یکجای ماند بگردد. (کیمیای سعادت). اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز. مسعودسعد. هرگز حروف و کلماتش از حال خویش بنگردد. (نوروزنامه). وزیر گفت من به یک حاجت آمده بودم، اما مسئله بگردید و حاجت به سه شد. (مجمل التواریخ و القصص). چون هارون بخواند [ نوشتهٔ یحیی بن خالد را ] لونش بگردید. (مجمل التواریخ و القصص). چو مردم بگرداند آیین و حال بگردد بر او سکهٔ ملک و مال.نظامی. یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال.سعدی. طالب آن است که از شیر نگرداند روی تا نباید که به شمشیر بگردد رایت.سعدی. از طعنهٔ رقیب نگردد عیار من چون زر اگر برند مرا در دهان گاز.حافظ. || فاسد شدن : و گفت: عارف آن است که هرگز طعام وی نگردد، هر دم خوشبوی تر بود. (تذکرة الاولیاء عطار). || منتقل شدن. از جایی به جایی شدن. سفر کردن : در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه.شهید بلخی. و ایشان [ تغزغزیان ] به تابستان و زمستان از جای بجای همی گردند بر گیاه خوارها و هواهایی که خوشتر بود. (حدود العالم). و میگردند [ خرخیزبان ] بر آب و گیاه و هوا و مرغزار... (حدود العالم). گفتا مرا چه چاره که آرام هیچ نیست گفتم که زود خیز و همی گرد چام چام. منجیک. قزل گفت چندین که گردیده ای چنین جای محکم کجا دیده ای. سعدی (بوستان). || سیر و گردش کردن. تفرج. تماشا: میان باغ حرام است بی تو گردیدن که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن. سعدی. || منقسم شدن. منشعب شدن. مشتق شدن :
کلمات همقافیه با «گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر