معنی گردو

معنی گردو

9 بازدید
[ گِ ] (اِ) (از: گرد +و، پسوند تصغیر، سازندهٔ اسم از صفت). (از حاشیهٔ برهان چ معین). گردکان. (برهان) (آنندراج). درختی است از تیرهٔ ژوگلانداسی و از جنس ژوگلان بوته ای که بومی ایران است ژ - رژیا میباشد. این درخت در جنگلهای کرانهٔ دریای مازندران بویژه در ناحیهٔ پونل و جنگلهای آستارا و گلیداغی بطور وحشی موجود است. در پیرامون دهات و همچنین در نقاط کوهستانی ایران نیز به فراوانی کاشته شده است. آن را در رودسر و طوالش گردکان، در رامیان قز، در آمل آقوز، در رامسر، طوالش و لاهیجان آقوزدار و در شفارود ووز میخوانند. این درخت را در همه جا به نام گردو میشناسند و در خراسان و بعضی نقاط دیگر به نام جوز نیز خوانده میشود. (از جنگل شناسی کریم ساعی ج ۱ ص ۲۱۷). جوز. گوز. چهارمغز. چارمغز: گفتم از گردو درون میخواهم از خرما برون گفت کم کن قصه کاینجا گردران با گردن است. بسحاق اطعمه. چو در پناه پنیریم و سایهٔ گردو بغیر نان جو و رشته نیست درخور ما. بسحاق اطعمه (دیوان چ شیراز ص ۳۴). و رجوع به گردکان شود. - امثال: با دُمِ خود گردو می شکند؛ سخت شاد است. خانهٔ قاضی گردو بسیار است، لیکن شماره دارد؛ هر کاری حسابی دارد. دست و پایش را در پوست گردو گذاشته اند؛ او را محدود و محصور کرده اند. هر گردویی گرد است، اما هر گردی گردو نیست.
[ گِ دِ وَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بویراحمد سرحدی بخش کهکیلویهٔ شهرستان بهبهان، واقع در ۱۴هزارگزی شمال ناصری سی سخت و ۱۳هزارگزی باختری راه اتومبیل رو سی سخت به شیراز. منطقه ای کوهستانی و دارای ۲۵۰ تن جمعیت است. آب آن از رود کیک کیان تأمین میشود. محصول آن غلات، پشم و لبنیات. شغل اهالی زراعت و حشم داری و صنایع دستی آنان قالی، جوال و جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. ساکنین از طایفهٔ بویراحمد پایین هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ ] (اِخ) دیهی است که از یزدخواست تا این دیه هشت فرسنگ و از او تا کوشک زرد هفت فرسنگ فاصله است. رجوع به نزهة القلوب مقالهٔ سوم ص ۱۸۵ شود.
[ گِ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان دشت خاک بخش زرند شهرستان کرمان، واقع در ۲۵۰۰۰گزی شمال باختری زرند و ۱۵۰۰۰گزی خاور فرعی راور به زرند. سکنهٔ آن یک خانوار است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان شمیل بخش مرکزی شهرستان بندرعباس، واقع در ۶۰۰۰گزی شمال خاوری بندرعباس و ۳۰۰۰گزی جنوب راه مالرو شمیل. منطقه ای است گرمسیری و دارای ۵۰۰ تن سکنه. آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن خرما و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان ببرگان بخش اردل شهرستان شهرکرد، واقع در ۴۵هزارگزی شمال باختر اردل و ۲۴هزارگزی راه فارسیان به باحیدر در ۲۴هزارگزی راه کوهرنگ. هوای آن معتدل و دارای ۱۱۵ تن جمعیت است. آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، پشم، روغن و کتیراست. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).

کلمات هم‌قافیه با «گردو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید