معنی گرده

معنی گرده

11 بازدید
[ گِ دَ / دِ ] (اِ) هر چیز مدور گرد. || پارچهٔ زرد مدوری که یهودان بر کتف جامهٔ خود دوزند بجهت امتیاز از مسلمانان خصوصاً و آن را به عربی غیار خوانند. (برهان) (آنندراج): گرده بر دوش راهب دیرم حلقه در گوش ساجد لاتم. نزاری قهستانی (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || همه و مجموع. || نگاه. (برهان) (آنندراج). || بالش گرد. (برهان) (جهانگیری). || یک نوع برنج مایل به تدویر است و این برنج در گیلان و مازندران زراعت میشود. || نان غیرتنک. (برهان). نوعی از نان باشد. (جهانگیری). نوعی از نان که به تازی رغیف خوانند و جردقه معرب آن است. (آنندراج). کلیچه. (انجمن آرا). شُوایَه: سَلائط؛ گرده های نان کلان. (منتهی الارب): نان کشکینْت روا نیست نیز نان سمد خواهی گردهٔ کلان.رودکی. به نیم گرده بروبی بریش بیست کنشت به صد کلیچه سبال تو شوله روب نرفت. عماره. گولانج و گوشت و گرده و گوزآب و گادنی گرمابه و گل و گل و گنجینه و گلیم.لبیبی. نعم الرغفان رغفان الشعیر... نیکا گرده ها که گرده های جو بود. (نوروزنامه). که از این مهره ها چه میخواهی گفت یک گرده و دو تا ماهی.سنائی. و با ایشان از وجه زاد و توشه گرده ای بیش نبود. (سندبادنامه ص ۴۹). بره و مرغ و زیربای عراق گرده ها و کلیچه ها و رقاق.نظامی. ورم پهلوی پهلوانان به تیغ خورم گردهٔ گردنان بیدریغ.نظامی. همان قرصهٔ شکرآمیخته چو کنجد بر آن گرده ها ریخته.نظامی. به یک دو گرده قناعت کن و بحق پرداز که کس بحق نشود از گزاف برخوردار. عطار. گرده ای بیرون آورد و دو نیمه کرد. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی کتابخانه مؤلف ص ۲۱۷). بخوان اطعمه حلوای گرم و گردهٔ خاص بچشم گرسنه جان میدهد ز روی خواص. بسحاق اطعمه.
[ گُ دَ / دِ ] (اِ) عضو مخصوص. (انجمن آرا). میان دو کتف که سنگینی کوله بر روی آن افتد. میان دو شانه. پائین گردن از پشت. - کار از گردهٔ کسی کشیدن؛ بنفع خود او را بکار واداشتن. || کلیه. (فرهنگ رشیدی) (دهار) (منتهی الارب). کُلوَه (به لغت اهل یمن). قلوه : برد حالی زنش ز خانه به دوش گرده ای چند و کاسه ای دو سپار.دقیقی. عصیب و گرده برون کن تو زود برهم کوب جگر بیازن و آگنج را بسامان کن.کسائی. دو ساق و زهره و دو گرده. (التفهیم). گفتم که عضوهای رئیسه دل است و مغز گفتا سپرز و گرده و زهره است و پس جگر. ناصرخسرو. پیش از طعام خوردن تا من گردهٔ آن بخورم. خوانسالار همچنان کرد. سلیمان هر دو گرده با پیه در یکی نانی می پیچید و میخورد تا سی گردهٔ بره سپری کرد. (مجمل التواریخ و القصص). روده در است و گرده کن گردسر و درازتن.سوزنی. گرده گاه فلک شکافته باد که یکی گرده بی جگر ندهد.انوری. احمد مرسل که کرد از طپش زخم تیغ تخت سلاطین زگال، گردهٔ شیران کباب. خاقانی. تا کی ز دست ناکس و کس زخمها زنند بر گرده های ناموران گرده های نان.خاقانی.
[ گَ دَ / دِ ] (اِ) (از: گرد (به فتح) +ه، پسوند نسبت). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). خاکهٔ نقاشان باشد و آن زغال سوده است که در پارچه بسته اند و بر کاغذهای سوزن زده طراحی کرده مالند تا از آن طرح و نقش بجای دیگر نشیند و آن کاغذ سوزن را نیز گویند. (برهان). چربهٔ چیزی که از آن چیزی دیگر بعینه بردارند. (انجمن آرا). طرح. بیرنک. || در تداول مردم خراسان، آفتی است که به انگور میرسد بدانسان که دانه هایش به گرد آلوده میشود و سیاه میگردد. در گلپایگان آن را انگور گرته زده گویند بدانسان که دانه های انگور ریز و سیاه میماند. || تنبان پهلوانان. (آنندراج).
[ گَ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش نمین شهرستان اردبیل، واقع در ۲۵هزارگزی شمال خاوری اردبیل و ۳هزارگزی شوسهٔ اردبیل به آستارا. هوای آن معتدل است و ۶۴۹ تن سکنه دارد. آب آنجا از چشمه تأمین می شود. محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ گُ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش اصطهبانات شهرستان فسا، واقع در ۱۲۰۰۰گزی باختر اصطهبانات و ۲۰۰۰گزی شوسهٔ فسا به اصطهبانات. هوای آن معتدل و دارای ۳۸۰ تن جمعیت است. آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، انجیر و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان قالی بافی است. پاسگاه ژاندارمری و راه فرعی دارد. این قریه را اردال نیز گویند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).

کلمات هم‌قافیه با «گرده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید