معنی گردنکشی
15 بازدید
[ گَ دَ کَ / کِ ] (حامص مرکب) تکبر. غرور. سرکشی. (آنندراج). خودستایی. خودخواهی. تمرد. عظمة. عظموت. عظامه. (منتهی الارب). عُتو. (منتهی الارب): جز از کهتری نیست آئین من مباد آز و گردنکشی دین من.فردوسی. چو من شادمانم تو شادان بزی که شادی و گردنکشی را سزی.فردوسی. ... و پیغمبران ما را خوار دارند و گردنکشی نمایند یکی را گردنکش تر بر ایشان... (قصص الانبیاء ص ۱۷۹). غفلت اندر طاعت سلطان و حق گردنکشی است گردن گردنکشان را تیغ باید یا طناب. سوزنی. ای شاه اولوالامر که شاهان جهان را گردنکشی از طاعت تو عین گناه است. سوزنی. آه از این دل کز سر گردنکشی خون خاقانی به گردن میکند.خاقانی. ندیدم در تو بوی مهربانی بجز گردنکشی و دل گرانی.نظامی. اگر گردنکشی کردم چو میران رسن در گردن آیم چون اسیران.نظامی. چو گردن برآرم به گردنکشی نه ز آبی هراسم نه از آتشی.نظامی. چو با سفله گویی به لطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردنکشی. سعدی (بوستان). چو کاری برآید به لطف و خوشی چه حاجت به تندی و گردنکشی. سعدی (بوستان). که تا چند از این جاه و گردنکشی خوشی را بود در قفا ناخوشی. سعدی (بوستان).
کلمات همقافیه با «گردنکشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر