معنی گردنکش
6 بازدید
[ گَ دَ کَ / کِ ] (نف مرکب) کنایه از مردم با قوت و قدرت. (برهان). شجاع. قوی. دلیر: یکی تاختن کرد با صدهزار سواران گردنکش و نامدار.فردوسی. بونصر طیفور... و تنی چند از گردنکشان غلامان سرایی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۱). امیران گردنکش ما همت بلند همه از آن بوده اند... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۱). بردبار بود و گردنکش بود. (قصص الانبیاء ص ۱۲۰۳). چنانکه هشتاد پادشاه گردنکش هلاک کرده بود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۰). نیست یک شیر تند گردنکش که ترا رام و نرم گردن نیست.مسعودسعد. بسا شیران گردنکش بسا پیلان گردون وش همه کوشنده چون آتش همه جوشنده چون طوفان. عبدالواسع جبلی (دیوان ص ۳۰۷). چو فرمود سالار گردنکشان که هر کس دهد زآنچه دارد نشان.نظامی. سپهدار و گردنکش و پیلتن نکوروی و دانا و شمشیرزن. سعدی (بوستان). || نافرمان. (برهان). سرکش. (فرهنگ رشیدی). یاغی. طاغی : به بهرام گردنکش آواز داد که اکنون ز مردی چه داری بیاد.فردوسی. هر کجا اندر جهان گردن کشی سر برکشید تو برآوردی بشمشیر از تن و جانش دمار. فرخی. راست گفتی مخالفان بودند پیش گردنکشان این لشکر.فرخی. مرا در پیرهن دیوی منافق بود و گردنکش ولیکن عقل یاری داد تا کردم مسلمانش. ناصرخسرو. فلک در نیکویی انصاف دادت سر گردنکشان گردن نهادت.خاقانی. دلها بر متابعت و مطاوعت او قرار گرفت و گردنکشان جهان سر بر خط فرمان او نهادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || گردن فراز. (آنندراج). سرفراز و مشهور. معروف : حال این مرد دیگر است و حال خدمتکاران دیگر، او مردی گردنکش و مهتر شده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۲۹). سر سرفرازان و گردنکشان ملک عزدین قاهر شه نشان.نظامی. || جبار. (مهذب الاسماء): به پیش از تو گردنکشان داشتند دمی چند بودند و بگذاشتند. سعدی (بوستان). || متکبر. (السامی).
کلمات همقافیه با «گردنکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر