معنی گردانیدن

معنی گردانیدن

6 بازدید
[ گَ دَ ] (مص) تغییر دادن. تبدیل کردن. تعویض : گفت: یا عرب این دشمن شماست و از آن بتان و این دین شما بگرداند و بتان را نگونسار کند. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). و کسی قضای آسمانی نشاید گردانیدن. (تاریخ سیستان). خطبه به نام من کنید و مهر [ درم ] بگردانید. (تاریخ سیستان). یعقوب بدید، راه بگردانید. (تاریخ سیستان). تو مرا بر نوری نتوانست دید تا راه بگردانیدی. (تاریخ سیستان). چو پیروزه بگردانی همی رنگ چو آهن هر زمان پیدا کنی زنگ. (ویس و رامین). و حیلتها ساختند تا رای نیکوی او را در باب ما بگردانید. (تاریخ بیهقی). جامه بگردانید و تر و تباه شده بود و برنشست و بزودی به کوشک آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶). سلطان برخاست و به گرمابه رفت و جامه بگردانید. (تاریخ بیهقی). حقا ثم حقا که دو هفته برنیامد و از هرات رفتن افتاد که آن قاعده بگردانیده بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۱). ... اگر رأی عالی بیند باید که هیچکس را زهره نباشد و تمکین آن که یک قاعده را از آن بگرداند که قاعدهٔ همهٔ کارها بگردد. (تاریخ بیهقی). طلایه دلاور کن و مهربان بگردان بهر پاس شب پاسبان. اسدی (گرشاسب نامه). پس خدای تعالی مار را لعنت کرد که ابلیس را در بهشت برد و صورت آن بگردانید. (قصص الانبیاء). هارون گفت: با برادر اول به خانه رویم و جامه بگردانیم. (قصص الانبیاء ص ۹۸). ... و سخن میگفت از قضا و قدر که به هیچ چیز نگردد. سیمرغ گفت: یا نبی اللََّه! مرا بدین اعتقادی نیست سلیمان گفت: دعوی بزرگی کردی چگونه توانی گردانید؟ گفت: من بگردانم. (قصص الانبیاء ص ۱۷۰). و عادت خفتن از پس طعام و شام خوردن بباید گردانید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). نخست استفراغها باید کردن و دماغ پاک کردن و عادت طعام بشب خوردن بگردانیدن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). پس معاویه زیادبن ابیه را به سبب کفایت و عقل به برادری بپذیرفت و نسب او به بوسفیان گردانید. (مجمل التواریخ و القصص). تا ابراهیم را نکشتند، منصور از سر مصلی ََ برنخاست و جامه نگردانید. (مجمل التواریخ و القصص). چون بامداد شد امیر ماضی راه بگردانید و به راه دیگر به دروازهٔ شهر رفت. (تاریخ بخارا نرشخی ص ۱۰۶). بوریحان از آن پس سیرت بگردانید. (چهارمقاله). دختر گفت مگر پادشاه نیت بگردانیده است. (راحة الصدور راوندی). برای مجلس انست گلی فرستادم که رنگ و بوی نگرداندش شهور و سنین. سعدی. گر راه بگردانی و گر روی بپوشی من مینگرم گوشهٔ چشمی نگرانت.سعدی. خانه تاریک و وقت بیگاه است ره بگردان که چاه در راه است.اوحدی. حافظ ز خوبرویان بختت جز اینقدر نیست گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان. حافظ. و چندانکه به ابتدای عهد طریق عدل میسپرد بعاقبت سیرت بگردانید. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۷). اسکندر آن رود را بگردانید و در شهر افکند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۳۷). || منصرف کردن. انصراف : همی گفت کاین رسم کهبد نهاد از این دل بگردان که بس بد نهاد.بوشکور. رعایا و اعیان آن نواحی در هوای ما مطیع وی گشته بسیار لشکر بگردانیده و فرازآورده. (تاریخ بیهقی). || دفع کردن. دور کردن : بگردان ز جانش نهیب بدان بپرداز گیتی ز نابخردان.فردوسی. همی گفت [ زال زر ] کای داور کردگار بگردان تو از ما بد روزگار.فردوسی. خدای عزوجل از تنش بگرداناد مکاره دو جهان و وساوس خناس. منوچهری. مضرت شراب ریحانی به کافور و گلاب و بنفشه و نقل میوه های ترش گردانند. (نوروزنامه). به اخلاص دعا کردند خدای تعالی عذاب از ایشان بگردانید. (مجمل التواریخ و القصص). نذر کن که صدقه وصلت به درویشان و مستحقان دهی که خدای تعالی چنین بلا از ما بگردانید. (سندبادنامه ص ۱۰۹). میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان. حافظ. دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش یارب نوشتهٔ بد از یار ما بگردان.حافظ. || مجازاً ورق زدن. برگرداندن : به ابتدا که این حالت روی نمود و این حدیث بر ما گشاده گشت، کتابها داشتیم و جزوه ها داشتیم و یک یک میگردانیدیم و میخواندیم. (اسرار التوحید ص ۳۳). || عوض و تحریف کردن : گروهی مذهب دیگر گرفتند بخلاف یکدیگر. و توریة را بگردانیدند و جهود شدند. (قصص الانبیاء ص ۱۳۰). ملحدان... نقیض قرآن میکنند و تفسیر آن میگردانند و آن را تأویل میگویند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۲). || نقل کردن. ترجمه کردن : رنج بردم و جهد و ستم بر خویشتن نهادم و این را به پارسی گردانیدم به نیروی ایزد عزوجلّ. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). سهو ناقلان از زبانی و لفظی که به دیگری گردانیده از خطاها افتاده است. (مجمل التواریخ و القصص). || متعدی گردیدن. بمعنی شدن مرادف کردن. قرار دادن. تصیر. (تاج المصادر بیهقی):

کلمات هم‌قافیه با «گردانیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید