معنی گرای

معنی گرای

5 بازدید
[ گَ / گِ ] (اِ) میل. رغبت. (از برهان) (از آنندراج). || حمله، یعنی چیزی را مانند چوب و سنگ و امثال آن برداشتن و بجانب کسی انداز کردن و نینداختن و یا دویدن بطرف کسی به قصد زدن و نزدن و امر به این معنی هم هست، یعنی میل نمای و قصد حمله کن و میل و قصد حمله کننده. || سنگین. ثقیل. گران. (از برهان). || قصد و آهنگ. || خواهش. || گرفتن دست و پای و دامن و کمر. (برهان) (آنندراج). || (نف) گرای با کلمات ذیل ترکیب شود و معانی متعدد دهد: - اخترگرای؛ ستاره شناس. منجم. آنکه با ستاره سر و کار دارد. طالع شناس : ستاره شمر مرد اخترگرای چنین زد ترا اختر نیک رای.فردوسی. چو زو ایستاده چه مانده بپای بدیدی به چشم سر اخترگرای. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۲۸۸۰). - بلندی گرای؛ بلندی طلب. متمایل به رفعت و ارتقاء: سری کز تو گردد بلندی گرای به افکندن کس نیفتد ز پای.نظامی. - تیغ گرای؛ تیغ جنبان. تیغ بکاربر: هم در آن مرکبان گورسرین هم در آن سرکشان تیغ گرای.ابوالفرج رونی. - دست گرای؛ مجازاً مطیع. مسخر: ستاره را ز پی قدر کرده پای سپر زمانه را به کف بخت کرده دست گرای. مختاری. بر سر جمع بگویند که ای قدر ترا آسمان پای سپر گشته زمین دست گرای. انوری. قدر او را سپهر پای سپر عزم او را زمانه دست گرای.انوری. ای زمان بی عدد مدت دور تو قصیر وی جهان بی مدد عدت تو دست گرای. انوری. - دل گرای؛ مائل. شائق. یازنده : به سبزهٔ دمنی دل گرای کی گردد کسی که یابد بوی بنفشهٔ چمنی.سوزنی. ز خرمی بسوی باغ دل گرای شود وجیه دین عرب قبلهٔ وجوه عجم.سوزنی. - رخت گرای؛ کوچ کننده. حرکت کننده : گشت از آن تخت رخت گرای رفرف و سدره هر دو مانده بجای.نظامی. - زندان گرای؛ زندان ماننده : هرگاه روحی از فضای حظائر قدس به تنگنای زندان گرای دنیا می آید اهل آسمانها بر او می نگرند و تأسف میخورند. (مرصاد العباد). - سدره گرای؛ کوچ کننده : رفرفش گرچه کرد سدره گرای رفرف و سدره ماند هر دو بجای. نظامی. - سرگرای؛ مجازاً سرکوب کننده. نابودکننده : چو من گرزهٔ سرگرای آورم سرانْتان همه زیر پای آورم.فردوسی. برانگیخت رخش دلاور ز جای به جنگ اندرون نیزهٔ سرگرای.فردوسی. پیاده پس پیل آمد به پای ابا نه رشی نیزهٔ سرگرای. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۱۲۸). در در آن رشته سرگرای بود که کلیدش گره گشای بود.نظامی. به زابل نبد ایچ زورآزمای که آن چرخ کردی بزه سرگرای. اسدی (گرشاسب نامه). زمین از گرانی به بد سرگرای که بیچاره گشت از پی چارپای. اسدی (گرشاسب نامه). در کف او به زخم فرعونان نیزهٔ سرگرای ثعبان باد.مسعودسعد. تا هیچ سرفراز نیابد به جان خلاص گر پیش تو نشد به زمین بوس سرگرای. سوزنی. تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر سر فدا کرده به پیش نیزه های سرگرای. سنائی. - شادی گرای؛ شادی طلب : بخفتند شادان دو شادی گرای جوانمرد هر دم بجستی ز جای. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۱۴۶۸). - عنان گرای؛ روآور. متمایل. عازم :
[ گَ رْ را ] (ص، اِ) دلاک و سرتراش و حجام. (برهان). حجام. (مهذب الاسماء). گَرّا. موی سر تراش. موی پیرا: اگر دو کلهٔ پوسیده برکشی ز دو گور سر امیر که داند ز کلهٔ گرای. (منسوب به منصوربن نوح سامانی). || بنده که در مقابل آزاد است. (برهان).
[ گَ / گِ ] (اِخ) عنوان خاقان قریم (کریمه) بود و ایشان از خاندان طغا تیموری از اعقاب چنگیزخان هستند. اولین خان این سلسله حاجی گرای (حدود ۸۲۳ -۸۷۱ هـ . ق.) و آخرین آنان شاهین گرای (۱۱۹۱ - ۱۱۹۷ هـ . ق.) است. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). رجوع به طبقات سلاطین اسلام لین پول ترجمهٔ عباس اقبال صص ۲۰۷ - ۲۱۲ به نام خاقان قرم و قاموس الاعلام ترکی شود.

کلمات هم‌قافیه با «گرای»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ای» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید