معنی گذاره
6 بازدید
[ گُ رَ / رِ ] (اِ) مجری. گذرگاه. معبر. سوراخی که از یک سوی آن بسوی دیگر توان دیدن. سوراخی که از دو سوی روشنایی و هوا راه دارد. سوراخی که از سویی فروشده از دیگر سوی سر بیرون کند: غموس؛ زخم گذاره. (منتهی الارب). نَفَق؛ سوراخ گذارهٔ دود. (زمخشری): و این ناسور دو گونه باشد: یکی گذاره دارد و از وی باد و براز بیرون آید و دیگر بی گذاره و از وی جز ریم و زرد آب چیزی نپالاید. اما ناسور بی گذاره را علاج... و اگر ناسوره گذاره دارد و به مقعد نزدیک بود به هیچ چیز بهتر نشود مگر به بریدن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). گاهی به نشیبی که ز ماهیش گذاره گاهی به فرازی که همه جستی پیکار. منوچهری. احمد از کمین بازگشت و دور بازآمد تا آن صحرا که گذارهٔ میدان عبدالرزاق است. (تاریخ بیهقی). از چپ و راست همه بیشه بود ناهموار کوه و آبهای روان چنانکه پیل را گذاره نبودی. (تاریخ بیهقی). || (نف) مست طافح. (فرهنگ رشیدی) (آنندراج). مست مست. مست بی حد و اندازه : بود ز دولت پروانه سرفرازی شمع مرا ز بادهٔ شوق اینقدر گذاره مکن. سالک قزوینی. از من گذشت یار چو مست گذاره ای رویش ز باده گشته بهار نظاره ای. معزفطرت. یکبار نقش پای خود ای بیخبر ببین تا روشنت شود که چه مست گذاره ای. صائب. نظر به جلوهٔ مستانهٔ که افکنده ست که روزگار دماغ گذاره ای دارد.صائب. من آن لطیف مزاجم که گر به سایهٔ تاک فتد گذار مرا مستی گذاره کنم.صائب. || آنچه از حد درگذرد. (غیاث از مصطلحات). و از چراغ هدایت آرد که به معنی بی حد و بی حساب و کامل و بسیار است. آنچه از حد گذرد چون اشک گذاره و رخصت گذاره و مستی گذاره و دماغ گذاره و سرشک گذاره. (آنندراج): دلم ربود و سرشک گذاره واپس داد گرفت ماه مرا و ستاره واپس داد. سعید اشرف (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «گذاره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر