معنی گذارد
5 بازدید
[ گُ ] (مص مرخم، اِمص) وضع. نهادن. گذاشتن : بزد گرز و بفکند در را ز جای پس آنگه سوی خانه بگذارد پای. فردوسی. || ادا کردن. (برهان). بجای آوردن. انجام دادن : این است امارت سعادت آخرت طلب کردن ... و از گذارد فرمان حق تعالی تقاعد نمودن. (تاریخ بیهقی). اگر این کس باطنی باشد و خویشتن بگذارد احکام شریعت رنجه ندارد تن او روضهٔ بهشت باشد. (بیان الادیان). از حقوق پادشاهان بر خدمتکاران گذارد حق نعمت است. (کلیله و دمنه). خردمند... را چاره نیست از گذاردحق. (کلیله و دمنه). دور بودن از مناهی و تعجیل کردن به گذارد حقوق. (تذکرة الاولیاء).
کلمات همقافیه با «گذارد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر