معنی گبر
6 بازدید
[ ِگ ] (اِ) درختی است که در جنوب ایران بین آب گرم و عباسی هست.[ گَ بَ ] (اِ) سنگی باشد که از آن دیگ و طبق و کاسه و امثال آن سازند. (برهان) (انجمن آرا). سنگی است که از آن ظروف و اوانی مانند دیگ کاسه و صحن سازند. (الفاظ الادویه): زین بیابان بسی تو را بهتر خانه و آب سرد و دیگ گبر. سنایی (از جهانگیری).[ گَ بَ ] (اِ) خیمه که به یک ستون بر پای کنند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج): شاه حلوا گر کند ییلاق در صحرای خوان خرگهش کاک است و مین خیمه و گیپا گبر. بسحاق اطعمه. مؤلف گوید که: در فرهنگها چنین نوشته اما بخاطر میرسد که کبر به کاف عربی و بای پارسی باشد چرا که کپر بپارسی خاصه در پارس خانه ای را گویند که از چوب و علف و شاخه های درختان و نی سازند و تابستان آب بر آن ریزند و هوا و برودت پیدا کند و دیگرباره بمعنی خیمه نامناسب است. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). رجوع به گنبدی شود.[ گَ بَ ] (اِخ) نام شهری است از ولایت بجور و آن مابین کابل و هندوستان واقع است. (برهان) (جهانگیری). در بعضی نسخه ها دشت کتر نوشته اند و گفته اند الحال آن جا را کتور گویند و در لغت سیاه پوشان گذشته و کفار آنجا بشدت و غلظت معروف و مشهورند. (انجمن آرا). گویند میر سیدعلی همدانی چندگاهی در آنجا بود و نقد حیات در همانجا سپرده و نعشش از آنجا به ختلان نقل نمودند. (جهانگیری): نه یک سوار است او بلکه صد هزار سوار برین گواه من است آن که دیده حرب گبر. عنصری (از جهانگیری).[ گَ ] (اِ)گیاهی است مانند زنجبیل که آن را در خراسان از زیر زمین بر می آورند و بجهت دفع سردی میخورند. (برهان).[ گَ ] (هزوارش، اِ) در آرامی (هزوارش) گبرا بمعنی مرد است. رجوع به گبر شود. مرد. مرد بزرگ. معرب آن جبر است : و اسلم براووق حییت به و انعم صباحاً ایها الجبر ابن احمر (از تاج العروس از شوابن جنی در: جبر).
کلمات همقافیه با «گبر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر