معنی گاواره
4 بازدید
[ رَ / رِ ] (اِ مرکب) گلهٔ گاو. (برهان). و آن را گوباره هم میگویند. (جهانگیری): برین بر یکی داستان زد کسی کجا بهره بودش ز دانش بسی که خر شد که خواهد ز گاوان سرو بگاواره گم کرد گوش از دو سو.فردوسی. چون شیر شرزه یک تنه میباش در جهان مانند گاو چشم ز گاواره برمدار. ابن یمین (از جهانگیری). رجوع به گاباره شود. || مخفف گاهواره که به عربی مهد خوانند. (برهان): آزاد و بنده و پسر و دختر پیر و جوان و طفل بگاواره.ناصرخسرو. ز گاواره چون پای بیرون نهادی کمان برگرفتی و زوبین و خنجر. فرخی (از جهانگیری).
کلمات همقافیه با «گاواره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر