معنی گاه و بیگاه
5 بازدید
[ هُ ] (ق مرکب) وقت و بیوقت. گاه و بیگه. پیوسته. دایم. همواره : جز راست مگوی گاه و بیگاه تا حاجت نایدت به سوکند.ناصرخسرو. براینسان بود یک هفته شهنشاه بشادی و برامش گاه و بیگاه. (ویس و رامین). من ز خدمت دمی نیاسودم گاه و بیگاه در سفر بودم.سعدی (گلستان). حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بیگاه.حافظ. || هیچ. اصلاً (در جملهٔ منفی). گاه و بیگه. رجوع به گاه شود.
کلمات همقافیه با «گاه و بیگاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر