معنی گاهواره
5 بازدید
[ هْ رَ / رِ ] (اِ مرکب) (از: گاه (تخت) +واره)، پهلوی گاهوارک ، کردی گهوره. (برهان قاطع چ معین). گهواره. (برهان قاطع چ معین). گهواره. (برهان). گاواره. گاخواره. گوار. گاهوار. مهد. مهابد. (منتهی الارب). منجک. تخت مانندی است که اطفال شیرخواره را در آن خسبانند: پنجاه سال رفتی از گاهواره تا گور بر ناخوشی بریدی راهی بدین شبستی . ناصرخسرو. و هرگاه دایه مشغول بودی گاهواره بجنبانیدی. (سندبادنامه ص ۱۵۱). طفلان زمانهٔ خرف را لطف تو بس است گاهواره.عطار. گفت من قرب دو سال ای کاربین بوده ام در گاهواره این چنین. عطار. چو کودک بسته پا در گاهواره ز دست بسته اش آید چه چاره. (مؤلف آنندراج). رجوع به گاواره، گاخواره، گهواره، گواره، گاهوار شود.
کلمات همقافیه با «گاهواره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر