معنی گام برداشتن
7 بازدید
[ بَ تَ ] (مص مرکب) براه افتادن. رفتن. || اقدام کردن. عمل کردن : به کام دل خویش برداشت گام شد، شاد دل، یافته کام و نام.فردوسی. به بهزاد بنمای زین و لگام چو او رام گردد تو بردار گام.فردوسی. - گام از چیزی برداشتن؛ از سر چیزی گذشتن. از آن طمع بریدن. از آن چشم پوشیدن : خواهی که رسی به کام بردار دوگام یک گام ز دنیا و دگر گام از کام بشنو سخنی نکو ز پیر بسطام از دانه طمع ببر که رستی از دام. منسوب به بایزید بسطامی (از انجمن آرای ناصری).
کلمات همقافیه با «گام برداشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر