معنی گاشتن
5 بازدید
[ تَ ] (مص) متعدی گشتن. ابا کردن. گردانیدن. (برهان). گرداندن. گشتن : به آوردگه رفت و نیزه بگاشت چو لختی بگردید و باره بداشت.دقیقی. ترا پاک یزدان بر آن برگماشت. بد او ز ایران و توران بگاشت.فردوسی. بدین گونه گفتند پیر و جوان جز از رستم نامور پهلوان. که رستم همی ز آشتی سر بگاشت ز درد سیاوش به دل کینه داشت.فردوسی. همه پشت بر تاجور گاشتند میان سوارانش بگذاشتند.فردوسی. سواری چو من پای بر زین نگاشت کسی تیغ و کوپال من برنداشت.فردوسی. گزند و بلای تو از من بگاشت که با من زمانه یکی راز داشت.فردوسی. گرفتش دم اسب و برجای داشت ز بالای سر چون فلاخن بگاشت. اسدی طوسی. || این کلمه با مزید مقدم «بر» آید و معنی برگرداندن و برگشتن دهد. رجوع به برگاشتن شود: یکی را که بد نامش ایزدگشسب کز آتش نه برگاشتی در تک اسب. فردوسی. یکایک چو از جنگ برگاشت روی پی اندرگرفتم رسیدم بدوی.فردوسی. || با مزید مقدم (پیشوند) «فرو» آید و معنی پائین انداختن و پائین آمدن دهد: از آن کوه غلطان فروگاشتند مرآن خفته را کشته پنداشتند.فردوسی. رجوع به فروگاشتن شود.
کلمات همقافیه با «گاشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر