معنی گازه
8 بازدید
[ زَ / زِ ] (اِ) در اصل کازه. رجوع به کازه شود. بادپیچ. بازپیچ. باذپیچ. تاب. بانوج. کاز. (آنندراج). ارجوحه. رجوع به ارجوحه شود. ننو. هندی جهوله. (آنندراج). به زبان گیل هلاچین. || خانه. منزل. خانهٔ فالیزبان که در صحرا از چوب و علف سازند. نشستنگاه چوبین یعنی خانه ای که از چوب و تخته سازند و آن را تالار خوانند. (برهان): امید وصل تو نیست در وهم من که آخر در گازهٔ گدایان سلطان چگونه باشد. مولوی. || کمین گاه صیاد باشد که از شاخ درخت سازند و در عقب آن نشینند تا صیدش نبیند و آن را آفتاب خانهٔ صیاد هم میگویند. (برهان). دُجیه؛ گازهٔ صیاد. (منتهی الارب): چو آمد بیابان یکی گازه دید روان آب و مرغی خوش و تازه دید. (گرشاسب نامه). || صومعهٔ سر کوه و به این معنی با کاف تازی هم آمده است. و اصح کازه است. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین).[ زَ ] (اِخ) یکی از دهستان های بخش پاپی شهرستان خرم آباد. این دهستان در شمال خاوری بخش واقع و محدود است از شمال به رودخانهٔ سزار بخش دورود، از جنوب به دهستان سرکانهٔ از خاور به رودخانهٔ سزار و از باختر به دهستان گریت. موقع طبیعی کوهستانی، هوا سردسیر مالاریائی، آب از سراب گازه و چشمه های دیگر. مرتفع ترین قلل جبال در این دهستان: کوه گلا، کمرسیاه اشگفت، ازکند کتل کوه. مراتع مرغوبی در سینه و دامنهٔ این کوهها وجود دارد، از ده آبادی تشکیل گردیده، جمعیت آن در حدود ۱۷۰۰ تن است. قرای مهم آن عبارتند از ذالیاب، دراشگفت، پسیل گازه ایروه، ساکنین از طوایف فولادوند پاپی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ زَ ] (اِخ) دهی است از دهستان گازه بخش پاپی شهرستان خرم آباد مرکز دهستان گازه، واقع در ۷ هزارگزی شمال باختری سپیددشت و ۵ هزارگزی باختر ایستگاه سپیددشت. جلگه، سردسیر مالاریائی، دارای ۲۰۰ تن سکنه. آب آن از سراب. محصول آنجا، غلات، تریاک، لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری، راه آن مالرو است، ساکنین از طایفهٔ فولادوند میباشند، قسمتی چادرنشین هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج، ۶).
کلمات همقافیه با «گازه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر