معنی کیپ
9 بازدید
(ص) در تداول عامه، به هم پیوسته. تنگ هم. (فرهنگ فارسی معین). سخت متصل. بی فرجه. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کیپ شدن در؛ محکم پیوسته شدن دو مصراع یا محکم پیوسته شدن درِ یک مصراعی به طرفی از چارچوب. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کیپ شدن (کیپ گرفتن) سینه (بینی)؛ به علت سرماخوردگی یا علتی دیگر نفس به صعوبت آمدوشد کردن در سینه یا بینی. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کیپ کردن در؛ محکم و استوار بستن آن. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). استوار بستن در، چنانکه لای آن باز نباشد. - کیپ گرفتن هوا؛ سخت ابرآلود شدن هوا به طوری که جایی از آسمان پیدا نباشد. || محکم. استوار. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (فرهنگ فارسی معین). || پر. ممتلی. انباشته. (فرهنگ فارسی معین).(اِخ) بیست وهفتمین از خانان اوزبک خیوه (از ۱۱۵۸ تا حدود ۱۱۸۴ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام ص ۲۵۰).
کلمات همقافیه با «کیپ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یپ» برای سرودن شعر