معنی کینه

معنی واژه کینه

0 بازدید
[ نَ / نِ ] (اِ) به معنی بیمهری و عداوت و آزار کسی را در دل پوشیده داشتن باشد. (برهان). بغض و عداوت. کین. (آنندراج). دشمنی و عداوت و بدخواهی و آزار کسی در دل پنهان داشتن. (ناظم الاطباء). کین. دشمنی نهفته در دل. خصومت پنهانی و عداوت که از سوء رفتار یا گفتار کسی در دل گیرند. بغض. بغضاء. حقد. غل. حَنَق. ضِغْن. ضَغینة. ذَحل. اِحْنة. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): زبانی سخنگوی و دستی گشاده دلی هَمْش کینه هَمَش مهربانی.دقیقی. بِنِه کینه و دور باش از هوا مبادا هوا بر تو فرمانروا.فردوسی. به یزدان که از تو مرا کینه نیست به دل نیز آن کینه دیرینه نیست.فردوسی. میاز ایچ با آز و با کینه دست به منزل مکن جایگاه نشست.فردوسی. بدو گفت شاپور کز بوستان نروید همی کینهٔ دوستان.فردوسی. از پدر چون از پدندر دشمنی بیند همی مادر از کینه بر او مانند مادندر شود.لبیبی. رزبان آمد با حمیت و با کینه خونشان افکند اندر خم سنگینه.منوچهری. گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر صد کینه به دل گیری صد اشک فروباری. منوچهری. برادر با برادر کینه ور بود ز کینه دوست از دشمن بتر بود. (ویس و رامین). هرکه یک روز جست کینهٔ او.قطران. زبهر این زن بدخوی بدمهر چه باید بود با یاران به کینه؟ناصرخسرو. گر خویشتن کشی ز جهان ورنی بر تو به کینه او بکشد خنجر. ناصرخسرو. پر از خنده روی و لب و دل ز کینه بر ایشان پر از خشم و انکار دارد. ناصرخسرو. در دلْش چو نار شعله زد کینه بر تنْش چو مار کینه زد اعضا.مسعودسعد. این دارابن دارا با وزیر پدرش «رشتن» کین ور بود... وزیر همزاد او را زهر داد... و دارا از آن حال خبر یافت و آن کینه در دل گرفت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۵). هست مهر زمانه با کینه سیر دارد میان لوزینه.سنائی. در دل اهل خرد ز صاحب عادل تخم عداوت مباد کشته و کینه.سوزنی. آب زدند آسیای کام ز کینه کینه چه دارند کآسیا به کفاف است.خاقانی. گرچه از روزگار زاده ست او روزگارش به کینه می شکند.خاقانی. مکن خراب سینه ام که من نه مرد کینه ام ز مهر تو بری نه ام به جان کشم جفای تو. خاقانی. مبارک آمد روز و مساعد آمد یار سلاح کینه بیفگند چرخ کینه گزار. ؟ (از سندبادنامه). کارگاه خشم گشت و کین وری کینه دان اصل ضلال و کافری.مولوی. اصل کینه دوزخ است و کین تو جزو آن کل است و خصم دین تو.مولوی. تو هم جنگ را باش چون کینه خواست که با کینه ور مهربانی خطاست.سعدی. - کینه از دل شستن؛ دشمنی و عداوت از دل بیرون کردن : سر نامه کرد آفرین از نخست بر آن کس که او کینه از دل بشست. فردوسی. - کینهٔ شتری؛ کینهٔ سخت. (امثال و حکم ص ۱۲۶۱). کینهٔ پیوسته و دایم که زایل نشود. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کینه کردن؛ دشمنی کردن. بیمهری کردن : جور با عاشق دیرینه نمی باید کرد گر محبت نکنی کینه نمی باید کرد. میرزا معصوم تبریزی (از آنندراج). - امثال: کینهٔ شکم تا چهل سال است ، نظیر: داغ شکم از داغ عزیزان بدتر است. (امثال و حکم ص ۱۲۶۱). || قصاص و انتقام. (آنندراج). رجوع به کین شود. - کینه بازآوردن؛ انتقام گرفتن. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پس آواز داد به بانگ بلند که ای نصر سیار چگونه دیدی این کینه بازآوردن؟ (بلعمی، از یادداشت ایضاً). - کینه بازخواستن؛ انتقام کشیدن. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). انتقام جویی کردن : کیان زاده گفت ای جهاندار شاه برو کینهٔ باب من بازخواه.دقیقی. وگر جنگ را یار داری کسی همان گنج و دینار داری بسی بر این کوش و این کینه ها بازخواه بود خواسته، تنگ ناید سپاه. فردوسی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در آن سال که امیر مودود به دینور رسید و کینهٔ سلطان شهید بازخواست و به غزنین رفت و به تخت ملک نشست. (تاریخ بیهقی). || نفرت. تنفر. (فرهنگ فارسی معین). || جنگ. حرب. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): که دارد گه کینه پایاب او ندیدی بروهای پُرتاب او؟فردوسی. به تنها نشد بر برش جنگجوی سپردیم میدان کینه بدوی.فردوسی. همه کینه را چشم روشن کنید نهالی ز خفتان و جوشن کنید.فردوسی. از بیم خویش تیره شود بر سپهر تیر گر روز کینه دست برد سوی آسمان.فرخی. بداندیش او کشته در جنگ او چو در کینهٔ اردشیر اردوان.فرخی.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید