معنی کیسان
6 بازدید
[ کَ ] (ع اِمص) سگالش و حیله و بیوفایی. اسم است غدر را. (منتهی الارب) (آنندراج). سگالش و غدر و بیوفایی. (ناظم الاطباء). اسم است غدر را. (از اقرب الموارد). - ام کیسان؛ لقب زانو. (منتهی الارب) (آنندراج). لقب رکبه و زانو. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - || لقب ضربی که به پشت پای بر سرین مرد زنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - || قدر و اندازه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ کَ ] (اِخ) رجوع به ابوعمر شود.[ کَ ] (اِخ) رجوع به ابوفروة شود.[ کَ ] (اِخ) رجوع به ابومسافر شود.[ کَ ] (اِخ) لقب مختاربن ابی عبیدة. (منتهی الارب). لقب مختاربن ابی عبیدهٔ ثقفی. (از ناظم الاطباء). لقب مختاربن ابی عبید، و کیسانیه که از روافض هستند به وی نسبت دارند. (از اقرب الموارد). رجوع به کیسانیه شود.[ کَ ] (اِخ) نام غلامی از علی بن ابی طالب که فرقهٔ کیسانیه از شیعهٔ منسوب بدویند. (مفاتیح، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کیسانیه شود.[ کَ ] (اِخ) نام پدر ایوب سختیانی. (منتهی الارب). ابوتمیمه والد ایوب سختیانی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کَ ] (اِخ) ابن معرف هجیمی، مکنی به ابوسلیمان. نحوی است. (از معجم الادباء ج ۶ ص ۲۱۵).[ کَ ] (اِخ) ابوبکر، مولی هشام بن حسان. تابعی است. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کَ ] (اِخ) ابوجعفر فراء کوفی. تابعی است. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کَ ] (اِخ) ابوسعید کیسان مقبری، تابعی است. ابوسعید کیسان مقبری، تابعی است. (منتهی الارب). ابوسعید، والد سعیدبن ابی سعید المقبری، تابعی است. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «کیسان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر