معنی کیس

معنی واژه کیس

0 بازدید
(اِ) چین و شکنج را گویند. (برهان) (آنندراج). چین و تاه و شکنج. (ناظم الاطباء). چین. شکنج. چروک (پوست و پارچه و غیره). (فرهنگ فارسی معین). نورد. چین. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کیس افتادن در جامه؛ چین و چروک پیدا کردن. رجوع به ترکیب های بعد شود. - کیس برداشتن؛ چین پیدا کردن. چین و چروک شدن. رجوع به کیس خوردن و کیس شدن شود. - کیس خوردگی؛ حالت و چگونگی کیس خورده. چین و چروک یافته. - کیس خوردن (در تداول عامه)؛ چین خوردن. (فرهنگ فارسی معین). چین و چروک شدن. - کیس خورده؛ چین و چروک شده. چین خورده. رجوع به ترکیب قبل شود. - کیس شدن؛ کیس خوردن. چین و چروک شدن. تاه و شکنج برداشتن جامه و فرش و جز آنها. و رجوع به ترکیب های قبل شود.
(ع اِ) کیسهٔ سیم و زر، لأنه یجمعها. ج، اکیاس، کیَسة. (منتهی الارب). کیسهٔ سیم و زر و توبره و خریطه. (آنندراج). به عربی توبره و خریطه را خوانند. (برهان). کیسه ای که در آن درم و دینار ریزند. (ناظم الاطباء). آنچه در آن درهم و دینار و مروارید و یاقوت ریزند. (از اقرب الموارد): گر به من قیمت آن کارد فرستد شاید سیم چندانی یابد که نگنجد در کیس. سوزنی. مسئلهٔ کیس ار بپرسد کس تو را گو نگنجد گنج حق در کیسها. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۹۹). نبرده فضلهٔ معنی ز کیس و کاسهٔ کس که بار منت خود به که بار منت خلق. نظام قاری (دیوان ص ۱۱۸). - کیس الراعی؛ کیسهٔ چوپان. چنتهٔ چوپان. کیسهٔ کشیش. چمبرک. چمبر. (فرهنگ فارسی معین: کیسه). رجوع به کیسهٔ کشیش ذیل ترکیب های کیسه شود. || کیسه. (دهار). کیسه (مطلقاً). (فرهنگ فارسی معین). - کیس فدا (فدی)؛ آن است که مخالف، به وقت هزیمت، کیسه های زر انداخته بگریزد تا به زر مشغول شده تعاقب او نکنند. (غیاث) (آنندراج) (فرهنگ فارسی معین): چون طلب شه، ره گریزش بربست نایژه بگشاد حوض رنگ رزان را گنج روان را که مُهر خازن او داشت پردهٔ او ساخت رستگاری جان را سینه برش را که کوه موکب او بود کیس فدا کرد و سود یافت زیان را. ابوالفرج رونی (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به «کیش فدا» شود. || آتون که بچه دان باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). پرده ای که بچه را در زهدان احاطه دارد. (ناظم الاطباء). بچه دان. اتون. (فرهنگ فارسی معین). مشیمه. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مشیمه به جهت تشبیه آن به کیس که در آن نفقه نگاه دارند. (از اقرب الموارد). و رجوع به «کیسهٔ حول جنین» ذیل ترکیب های کیسه شود. || پوست خایه. (ناظم الاطباء). || مجرای تنگی است که از فراهم آمدن اطراف صفاق پیدا آید و چون به زیر آید کیسهٔ بیضتین شود. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ کَ ] (ع مص) زیرک شدن، کیاسة مثله. (منتهی الارب) (آنندراج). زیرک و فطن گردیدن. (ناظم الاطباء): کاس الغلام یکیس کیسا و کیاسة؛ یعنی زیرک و ظریف و باوقار گردید. (از اقرب الموارد). || به زیرکی غلبه کردن. (تاج المصادر بیهقی). چیره شدن در کیاست، و فی الحدیث: انما کستک لاخذ جملک؛ ای غلبتک بالکیاسة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چیره شدن در کیاست. (آنندراج) (از اقرب الموارد). || ضد احمق گردیدن، و کَیِّس نعت است از آن. (از اقرب الموارد). || گاییدن. (منتهی الارب) (آنندراج). جماع کردن و گاییدن، به خصوص جماع با بردباری و ملایمت و احتیاط و بدون تحریک قوا و ملامست. (ناظم الاطباء). و اذا قدمت فالکیس، و الکیس امر بالجماع فجعل طلب الولد عقلاً او نهی عن المبادرة الیه باستعمال العقل فی استبرائها لئلایحمله الشبق علی غشیانها حائضاً. (منتهی الارب). || (ص) مخفف کَیِّس. زیرک و بافطانت. ج، اکیاس. (ناظم الاطباء).
[ کَ ] (ع اِمص، اِ) زیرکی. خلاف حمق. (منتهی الارب) (از آنندراج). زیرکی و فطانت. ضد حماقت. (ناظم الاطباء). عقل و ظرافت و فطنت و نیک تأنی کردن در کارها، و در حدیث است: «هذا من کیس ابی هریرة»؛ یعنی این امر از فقه و فطنت ابوهریره است نه از روایت او. (از اقرب الموارد). || خِرَد. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || پختگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جوانمردی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || طب. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || جماعت. (اقرب الموارد). || جود، و گویند: فی قومه کیس علی الطعام. (از اقرب الموارد).
[ کَ یْ یِ ] (ع ص) زیرک. (دهار). زیرک و ظریف. (منتهی الارب) (آنندراج). زیرک و ظریف و باکیاست. ج، کَیْسی ََ. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زیرک و دانا. (غیاث). زیرک. باهوش. ج، اکیاس. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): در صنعت اصحاب ضیعت ماهر و در مباشرت اشغال دهقانی کیس و قادر. (سندبادنامه ص ۱۵۴).
(اِخ) شهرکی است به ناحیت پارس میان کوه، سردسیر، جایی با هوای درست و نعمت بسیار. (از حدود العالم چ دانشگاه ص ۱۳۵).
[ کَ یْ یِ ] (اِخ) ابن ابی کیس. محدث است. (منتهی الارب).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید