معنی ککمک
10 بازدید
[ کَ مَ ] (اِ) چیزی باشد سیاه که بر رو و اندام مردم بهم میرسد و آن را ماه گرفت نیز گویند. (برهان) (آنندراج). کلف که بر روی و اندام پدید آید و آن را تاش نیز گویند. (انجمن آرای ناصری) (شعوری). لکهٔ بزرگ و سیاه که بر روی و اندام بهم رسد و آن را ماه گرفته نیز گویند. (ناظم الاطباء). || خالهای سیاه و زرد خرد و بسیار که بر روی و سایر اندام بعض مردم پیدا شود و بماند. نوعی بیماری بشره و آن بیشتر در مردم سپیدپوست پیدا آید. ابرش. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کک مک شدن؛ خالهای ریز سیاه و زرد در بشره پدید آمدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کک مکی؛ مبتلای به کک مک، چنانکه روی کک مکی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کُ مُ ] (ص) ماکیان که از تخم دادن مانده باشد. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج) (شعوری). رجوع به کُک شود.
کلمات همقافیه با «ککمک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مک» برای سرودن شعر