معنی کژگوی
6 بازدید
[ کَ ] (نف مرکب) ناراست گوی. که سخن به کژی و ناراستی گوید. کژ گوینده. کژگو. دروغگوی. دروغزن. (یادداشت مؤلف). کج گوی. که سخن نادرست گوید: هرآنگه که شد پادشا کژگوی ز کژی شود زود پیکارجوی.فردوسی. میامیز با مردم کژگوی که او را نباشد سخن جز بروی.فردوسی. که بیدادگر باشد و کژگوی جز از نام شاهی نباشد بدوی.فردوسی. بدانست خسرو که آن کژگوی همان آب و خون اندر آرد بجوی.فردوسی. || بدگوی. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کژگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر