معنی کژک
6 بازدید
[ کَ ژَ ] (اِ) آهنی سرکج و دسته دار که فیلبانان بدان فیل را به هر جانب که خواهند برند. (برهان). آهنی سرکج است که بدان فیلبانان فیلی را به هر جانب که خواهند بگردانند و آن را انکژه و کژه نیز گویند. (جهانگیری). آهنی است سرکج و دسته دار که پیلبانان بر پیل زنند و به کجک مشهور است. (انجمن آرا): وان کژک برتارک فیل از شکوه بود تیغ کوه بر بالای کوه. امیرخسرو (از جهانگیری). || چوب کجی که کوس و نقاره بدان نوازند. (برهان). چوب سرکجی را گویند که بدان کوس و نقاره و دهل را بنوازند. (جهانگیری) (از ناظم الاطباء): ذنب پای کواکب را شده خار کژک دست دهل زن را شده مار. امیرخسرو (از جهانگیری). || چوب کجی را گویند که بر سر چوب قبق که چوب بلند میان میدان است بندند و گویهای طلا و نقره از آن آویزند و تیر بر آن اندازند هرکه بزند گویهای طلا و نقره به او تعلق دارد و آن را به عربی برجاس خوانند. (برهان) (از جهانگیری). || مطلق قلاب را نیز گفته اند. (برهان). قلاب. (جهانگیری) (ناظم الاطباء). || قلاب قنارهٔ قصابی. (ناظم الاطباء). || پری باشد که بر پشت دم بط بهمرسد و آن را عورات و شاطران بر سر زنند. (فرهنگ جهانگیری). پری باشد سیاه و کج بر پشت دم بط نر و آن را بیشتر شاطران بر سر زنند و گاهی زنان هم بر یک سر بند کنند. (برهان). || کوزهٔ گلی بود که درون آن را پر از خرما کنند. (جهانگیری). کوزهٔ گلی و سفالی باشد که میان آن را از خرما پر سازند. (برهان). || شاخ درخت. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی) || ملازه و گوشت پارهٔ ابتدای حلق و محاذی بیخ زبان. || چوبی که بدرون کلیدان افتد و محکم گردد. (ناظم الاطباء). پرهٔ کلیدان. کژوند. رجوع به کژه شود.
کلمات همقافیه با «کژک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ژک» برای سرودن شعر