معنی کچل
68 بازدید
[ کَ چَ ] (ص) شخصی را گویند که سر او موی نداشته باشد و زخم یا داغهای زخم داشته باشد و او را به عربی اقرع خوانند. (برهان). بمعنی کل است که در سر مو ندارد. (آنندراج): زین کچول و کچل سری چندند که به ریش جهان همی خندند.اوحدی. - کچل شدن چمن و یا جامهٔ پرزدار یا قالی؛ آن است که جای بجای پرز و خواب یا سبزهٔ آن رفته باشد و لکه به لکه بجای مانده باشد. - کچل کردن کسی را؛ از کثرت تکرارِ خواهش او را به ستوه آوردن. (یادداشت مؤلف). - امثال: کچل مشو، همه کچل بخت ندارد. (امثال و حکم). کچل چه گفت وای سرم؛ نظیر: هرچه دیه گوید از درد گیه گوید. (امثال و حکم). کچل و کدو لعنت به هر دو. (امثال و حکم). رجوع به کچلی شود.[ کُ چَ / کَ چَ ] (اِ) بمعنی کچک و آن جانوری باشد که مشک آب را پاره کند. (از برهان). جانور مشک در. کچل و کچر یکی تصحیف است. (از آنندراج). رجوع به کچل شود. || (ص) آدمی و حیوانی را نیز گفته اند که پایهای او کجواج باشد یعنی راست و درست نباشد. (برهان). آدم و حیوانی که پای او کژ است. (از آنندراج) (از فرهنگ جهانگیری). || پایمال. کوفته. (فرهنگ فارسی معین): از چل چل تو پای من زار شد کچل من خود نمی چلم تو اگر میچلی بچل. امیرخسرو (از جهانگیری).[ کُ چَ ] (ص) بدرفتار و خراب و این هندی است. (غیاث اللغات).[ کَ چَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مهربان بخش کبودرآهنگ شهرستان همدان. تپه ماهور و سردسیر. سکنه ۲۳۵ تن. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «کچل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چل» برای سرودن شعر