معنی کوکبه
10 بازدید
[ کَ / کُو کَ بَ / بِ ] (از ع، اِ) بسیاری و انبوهی مردم را گویند. (برهان) (ناظم الاطباء). انبوه و جماعت مردم. (آنندراج). گروه. (از گنجینهٔ گنجوی): ز شش کوکبه صف برآراستی ز هر کوکبی یاریی خواستی.نظامی. || مجازاً به معنی فر و شکوه و حشمت. (غیاث). مجازاً کروفر و حشمت. (آنندراج). جلال و جلوه و تابش. (ناظم الاطباء). حشمت. جاه. جلال. (فرهنگ فارسی معین): ببین که کوکبهٔ عمر خضروار گذشت تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا. خاقانی. پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین در سلسلهٔ درگه در کوکبهٔ میدان. خاقانی. از بدی چشم تو کوکب نرست کوکبهٔ مهد کواکب شکست. نظامی (مخزن الاسرار چ وحید ص ۱۱۲). کفر از آن خاست که در کاینات کوکبهٔ زلف تو تأثیر کرد.عطار. مکن که کوکبهٔ دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند. حافظ. خوی چو ستاره ز رخ برون زده گویی کوکبهٔ ماه با کمال برآمد. امیرحسن دهلوی (از آنندراج). || خدم و حشم. سوار و پیاده ای که پیشاپیش پادشاه آیند. (از ناظم الاطباء). همراهان شاه و امیر. (فرهنگ فارسی معین). در تداول فارسی، خدم و اسباب شکوه و بزرگی شاهی در گاه حرکت. سواران و پیادگان پیرامون شاه یا امیری گاه حرکت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
کلمات همقافیه با «کوکبه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر