معنی کوژی
9 بازدید
(حامص) دوتایی. (زمخشری، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). حُدبه. احدیداب. خمیدگی. کوژ بودن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ز کوژی پشت من چون پشت پیران ز سستی پای من چون پای بیمار. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۲۱۷). و رجوع به کوژ و کوزی شود. || چین و شکن. جعد. شکنج : ز نیکویی که به چشم من آمدی همه وقت شکنج و کوژی در زلف و جعد آن محتال. فرخی.(اِ) آبگیر. غفچی. آبدان. ژی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوزی و ژی شود.
کلمات همقافیه با «کوژی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ژی» برای سرودن شعر