معنی کوژپشت
7 بازدید
[ پُ ] (ص مرکب) خمیده پشت. (آنندراج). کوزپشت و احدب. (ناظم الاطباء). کوزپشت. (فرهنگ فارسی معین). حَدِب. احدب. حدباء. احنی. حنواء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): بدو گفت کاین پهلو کوژپشت بپرسی سخن پاسخ آرد درشت.فردوسی. این زال کوژپشت که دنیاست همچو چنگ از سر بریده موی و به پای اندر آمده. خاقانی. کشاورز را جای باشد درشت چو نرمی ببیند شود کوژپشت.نظامی. و رجوع به کوزپشت و کوژ شود. || بدشکل و بدترکیب. (ناظم الاطباء). || به کنایه بسبب خمیدگی موهوم فلک را نیز کوژپشت گویند. (انجمن آرا) (آنندراج): همان کژ بود کار این کوژپشت بخواهد همی بود با ما درشت.فردوسی. تو زین بیگناهی که این کوژپشت مرا برکشید و بزودی بکشت. فردوسی (از انجمن آرا).
کلمات همقافیه با «کوژپشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر